ویلینگ

"...

اگر رنگ سکوت طلایی باشد, غروب آن روز تجسم سکوت بود؛
نه شوپن, نه اشک های فرو خورده, نه تهمت های متقابل. هیچ چیز مگر یک هارمونی خاموش...

"

داستان "ویلینگ", آن بیتی.

/ 1 نظر / 4 بازدید
پدرام

اینجا سکون است و رکود اینجا مردمکها خطهای عمودی را طی می کند و قلبها زیرحصار تردید و وهم نقس نفس می زنند اینجا احساس خودرا پشت قطورترین دیوار ترس پنهان کرده است . دستها پلهای شکسته اند پاهها درمسابقه ای بی فرجام درحرکت دیگر جاده ها به هیچ جا ختم نمی شود وهیچ شبی رویای سپید دلبری را همراه ندارد اینجا همیشه یاس دو شادوش مرگ پیش می آید سلام دوست خوب من متنهای بسیار زیبایی نوشتی شما تو پست اولت گفتی که دوم دبیرستان هستی با سنی که داری این نوشته ها بسیار بسیار جا افتادست به خاطر این حس پاک و زیبایی که داری بهت تبریک میگم مطمئنم اگه ادامه بدی ختما موفق می شی خوشحال می شم بیای پیشم