کافه شهرام

ایستاده ام. جلوی کافه شهرام، با کلاه شاپوی عزیزم. هر از گاهی پکی میزنم و در نخ اینم که دفعه ی بعد او را بیاورم کافه شهرام. شاید دو تا اسپرسو مخصوص سفارش دهیم. سفارشمان را آن گارسون عینکی بیاورد و موقع گذاشتن فنجان ها، زل بزند به انگشتر های او.

موقع خوردن اسپرسویم سرفه ام بگیرد. او دو بار دستش را تکان بدهد برای کنار زدن دود پک هایی که زدم، ۳ بار هم شالش را مرتب کند. من فنجانم را روی میز بگذارم، سرم را ببرم جلو و شمعِ آبیِ رویِ میز را بو کنم و او بخندد. بعد که فنجانم را بردارم، رد گِردی از فنجان روی میز مانده باشد. بعد او از دود خسته شود و بگوید "بریم دیگه."، بعد هم همان گارسون عینکی بیاید و صورتحساب را بگذارد روی میز و چند تا پول کهنه که بینشان یک اسکناس نو تر هم هست، به او بدهم و وقتی سرم را برگردانم، او رفته باشد. بعد بروم پایین و با کلاه شاپوی عزیزم بایستم جلوی کافه، هر از گاهی پکی بزنم و در نخ این بروم که دفعه ی بعد او را بیاورم کافه شهرام. شاید دو تا اسپرسو مخصوص سفارش دهیم.

/ 39 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
heyhaat

http://heyhaat.persianblog.ir/

ساناز

با سلام دوست عزیز متن بسیار زیبای بود لذت بردم به ما هم یه سری بزن

آیلین

رد میشدم. همینجوری هوس کردم یه گلی بذارم و برم. همین.[گل]

باران

نوشته هات خیلی قشنگن. به منم سر بزن

گلسا

ازتمامه خاطرات ازهمه جملات عاشقانه خوبه که فقط خاطره هامون نگامون میکنن بهم سر بزن خیلی خوشحال میشم

مینا

من به شدت از این مدل نوشته ها خوشم میاد. شاید یادآور یه جور خاطرات دل نشین...شاید یادآور طعمی دلپذیر...شاید؟

نازی

و این نوع نگارش... این نوع را می پسندم..نویسا باشی