منِ خسته

دیشب رفتم باغ هنر - خانه ی هنرمندان. افتتاحیه نمایشگاه تصویر سال. بعدش هم یه کم گشت زدیم و برگشتیم.[1]

صبح رفتم مدرسه. بعد از مدت ها پیش اومد که توی یه روز دو تا امتحان داشته باشیم. آخه کلاً بعد از ترم اول کلاسا خیلی خیلی خیلی شل شدن.

کلی کار مفید کردم امروز. آهان راستی, عکسایی که سفارش داده بودم واسه ظاهر کردن هم اومدن. 2 تاشو خراب کردن :| ولی بقیه اش مورد قبول بود.

بعد که اومدم خونه باز نشستم سر کلیپ درست کردن. کلاً اینقدر که این چند وقت کلیپ و پوستر درست کردم , نه تا حالا پیش اومده بود اینهمه درست کنم, نه دیگه در آینده پیش میاد. (جمله رو بد گفتم, منظورمو متوجه شدین ؟ ) (اینم یه نمونش)

فردا هم قراره شربت خوری راه بندازیم با کوثر :دی شربت آناناسی, توشم تیکه های سیب میندازیم, خیلی خوب میشه اصن, ایده شو دیشب که رفتیم خانه ی هنرمندان گرفتم.

 

پ.ن : دلم میخواد این 3 هفته ای که مونده تا عید, همینجوری کــِــــش بیاد. خیلی واقعاً 3 هفته ی خوبیه, پدر سه هفته ی ایرانه.

 

 

1: البته قضیه به همین کوتاهی نبودا, کلی اتفاق افتاد.

/ 10 نظر / 10 بازدید
کلنل

شربت خوبه،منم کلی دوست دارم :)

الهام

[تایید]خیلی قشنگه عزیزم [قلب]

مهندس :دال

داره لود میشه [نیشخند] خسته نباشی :) ، شربت خوری؟! اونم ایده ی خوبیه ؛ ما تخم مرغ نیمرو رو میخوایم برنامشو راه بندازیم :-" تریپ این آدمای تو صبحانه خوری هتل مجلل که اینجوری ماهی تابه َ رو تکون میدن نیمرو ِ میشه 2 رو :-" [نیشخند]

یک آرام

پارسالیشو دیگه قسمت نشده ببینیم

نازنین

اِ؟ پَ تولدمو اونجا میگیرم! :))

مائده

من دلم می خواد این سه هفته تمام نشه.

نیکا

به منم سر بزنی خوشال میشم

شاعرشنيدني ست

كاش زودتر مي گفتي يه جوري با اتحاد ملي واينها كشش مي داديم تا ركورد كش دارترين 3هفته خوب آخر را مي زديم و در گينس ثبتش مي كرديم وقال قضيه را ميكنديم و وايي از پريروز كه تپش قلب پدرم را درآورده يك تانكر شربت ريختم در حندق بلا!!