پارسال این موقع

1: فردای چارشنبه سوری. که 4 شنبه بود و من مدرسه بودم (چون خانم مافی اصرار داشتند ما حتماً آن روز مدرسه برویم. و آن روز هم توابع متناوب را درس داد.) و پگاه هم بود و یک سری آدم دیگر. حتی یادم است که اولش من و پگاه تصمیم گرفتیم برویم سمینار حلی ۳. که به دلایلی منصرف شدیم و قرار شد با هم فقط برگردیم خانه.

من و پگاه و فلی با هم از مدرسه بیرون زدیم. رفتیم شمس، فلی با آقای شمس در مورد رضا امیر خانی و رادیکال بودن و نبودنش حرف زد و از شمس رفتیم بیرون.

تا سر موسیوند رفتیم و پگاه در مورد اتفاقی که شب قبلش در خانه شان افتاده بود با فلی صحبت کرد.(حتی آن اتفاق را هم یادم است، نمیگویمش چون اتفاق خانه ی پگاه این ها را نباید همه بدانند، اگر قرار بود همه بدانند که خودش در اینترنت منتشر میکرد. (الان همه فکر میکنند آن شب در خانه پگاه این ها قتل شده! =)) ) از موسیوند که رفتیم بیرون، رفتیم توی مغازه ی تکثیر و لوازم تحریر اینای رو به رو. فلی خودکاری میخواست که تهَش بینگیل داشته باشد. پگاه هم یکی برداشت، من علاقه نداشتم ولی گفتند بردار و منم برداشتم (که به این خاطر بسیار بسیار ممنون فلی و پگاهم، به دلیلی که جلوتر میفهمیم.)

بعدش فلی رفت بالا و ما رفتیم پایین و سوار اتوبوس شدیم[2]. توی اتوبوس یک فسقلی با مامانش کنار ما نشسته بودند و فسقلی از خودکار بینگیل دار خوشش آمد ما هم به او دادیمش.

بعد رفتیم خانه مان و فکر میکنم وقتی از اتوبوس پیاده شدم یک اتفاق خاص هم افتاد، که یادم نمی آید چی بود.

(اینها را گفتم، که بگویم پارسال چه قدر به امسال نزدیک است.)

 

2: فکر که میکنم، من و پگاه از با هم اتوبوس سوار شدن چه قدر خاطره داریم. من با آذین خیلی اتوبوس سوار شدم، تنها هم خیلی سوار شدم، ۱۶ نفری هم یک بار سوار شدم،

اما با پگاه بیشتر خاطره دارم. همینی که توی همین پست نوشتم یکیش. یا باز آن باری که ۱۶ نفری سوار شدیم پگاه هم بود. و در همان روز بعد از این که رفتیم سندباد برگشتنه من و پگاه سوار اتوبوس شدیم(یعنی در یک روز دو بار سوار اتوبوس شدیم که این خودش خاطره ای خاص است)

یا مثلا دیگریش، یک بار دیگر بود که من و کوثر و پگاه با هم سوار شدیم، از ایستگاه اول هم سوار نشدیم، قیطریه سوار شدیم. و رفتیم عقب های اتوبوس، و در مورد قطع بودن دکمه ی استاپ روی دسته ها حرف میزدیم و دکمه هه را هی فشار میدادیم و تازه، من به پگاه میگفتم که آن را شل فشار میدهد و به او یاد دادم که سفت تر فشار دهد و ناگهان آقای راننده بود که گفت: "اینقدر اونو فشار ندین!"

یا مثلا یک بار دیگر همان جلو های در بودیم و مثل دو تا آدم غیر متمدن کف اتوبوس نشسته بودیم حرف میزدیم که یک هو خانمی که پشت سرمان (در واقع بالای سرمان، چون ما نشسته بودیم و او ایستاده بود) بود آشنا در آمد :-"

 

3: این سبزه خریدن باعث شد حال و هوای عید بگیرم :) 

 

4: وقتی این پست را می نوشتم همه اش به این فکر میکردم که زمانی در آینده هست، که خاطرات و لحظات زمانی مثل حال را نمیتوانم به یاد بیاورم. تحت تاثیر این بک گراند ذهنی، وقایع را، هر چند بی ربط یا غیر جذاب، با جزییات توضیح دادم. یعنی نوشته طوری نیست که باب طبع هر خواننده ای باشد، قرار است باب طبع من آینده باشد.

 

/ 9 نظر / 15 بازدید
مائده

چرا نمیاین؟حوصلم سر رفته اینجا بدون تو بوی عید نمی ده. چرواسه من از این خودکار نمی دونم چی چی دار نمی خری؟مگه من .....

همکلاسی!

وای٬ ناهید٬ ببخشیـد! فرصت نشد بات خدافظی کنم٬ فرصت نشد بت زنگ بزنم حتی٬ یه کار واجبی پیش اومد٬ بعد مجبور شدیم بریم و اینا... ببخشید دیگه :( ولی برا آفتابمون حتما بیا میخوام مفصل باهات خدافظی کنم! :))‌

ناهيد! :) سپاس :-*

پگاه

پگاهم! اسمم يادم رفت :))

مهندس :دال

وای ... خط آخر => فوق العاده بود :''] فوق العاده . :ایکســــــ امیدوارم همه ی لحظه های زندگیت ، و زندگی بقیه ، پر از خاطره باشه :) کاش میشد از لحظه ها روی یک هارد با حجم نامتناهی بک آپ گرفت ...

مهندس :دال

پ.ن ها :دی ؛ همون 4 [رویا] اصن خیلی خوبه ؛ نمیدونم چطوری توصیفش کنم شاید خیلیا یه چنین چیزی ُ یادشون رفته ... هم ایده ایده ی طوفانی ایه :دی هم اون خط خط ِ کوبنده :ایکس [نیشخند] احسنت

نازنین

:)) چقد خاطره داشتی از اتوبوس!

شاعرشنيدني ست

چقد جا! رفتين!! من پستاي قديمي مو گاهي نگاه مي كنم و يادم نمياد كه چي بوده كه اونارو نوشتم! و تو چقدر كار خوبي كردي و من چقدر دلم مي خواست يادم مي آمد كه آنجايي كه نوشته بودم مخاطب خاص دارد يعني كي بوده؟!!