تضاد های درونی

"-تو بد بختی, بدبخت؛ چون تمام قدرتت را در جایی به کار می بری که هیچ احتیاجی به آن قدرت نیست."

 

 

 

نادر ابراهیمی
کتاب تضاد های درونی - بخش "روزی که ایمان متولد می شد"
(با تصرف به اندازه ی یک کلمه)

+ دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
ديدگاه
تگ ها: رو نوشت ؛ مینیمال

درک موسیقی

"...

گوش نیز باید آموزش ببیند, زیرا عضوی است که آسان تر از بقیه اعضا گول میخورد و حتی میتوان با جایگذاری نامناسب بلندگوها, به آن القا کرد که یک بینی است."

 

یه قسمتی از یه بند از "اطلاعیه های بهاری" - وودی آلن

+ دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: رو نوشت ؛ موسیقی ؛ مینیمال

مرگ

وقتی کسی می میرد، یعنی دیگر نمی شود بهش تلفن زد. یعنی دیگر نمی شود ازش معذرت خواست یا سرش داد زد. آدمی که مرده، ماجرایش تمام می شود.

+ پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ رو نوشت ؛ مینیمال

دئیدره اونیل, معروف به اِدا

...

آنچه پسرک در برابر تلویزیون تجربه می کند-دروازه ای به سوی واقعیتی متفاوت- همان چیزی است که می خواهم در آتنا بر انگیزم. همه چیز به همین سادگی است و همزمان بسیار پیچیده. ساده, برای اینکه  فقط کافی است رفتارمان راعوض کنیم:«دیگر نمیخواه مدنبال خوشبختی بروم. از حالا به بعد مستقلم, زندگی را با چشم های خودم می بینم, نه چشم های دیگران. می خواهم بروم دنبال ماجرای زنده بودن.»

و پیچیده است: « چرا نمی خواهم دنبال خوشبختی بروم؟ همه به من یاد داده اند این تنها هدفی است که به زحمتش می ارزد. چرا می خواهم خودم را در راهی به خطر بیندازم که دیگران حاضر نیستند خطرش را بپذیرند؟ »

اصلاً خوش بختی چی هست؟

...

 

پائلو کوئلیو

کتاب ساحره ی پورتوبلو – بخش "دئیدره اونیل, معروف به اِدا"

ترجمه ی آرش حجازی

+ شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: رو نوشت ؛ پائولو کوئلیو

هرون رایان, خبرنگار

"

آتنا ایستاد و به اطرافش نگاه کرد:

«چرا همین طور ایستاده اید؟ »

صدای  پرحجب زن بازیگری بلند شد:« به نظرم می رسد... این کار کمی مسخره است. ما هماهنگی را یاد می  گیریم, نه بر عکسش را.»

«اما کاری را که می گویم بکنید. به توجیه فکری نیاز دارید؟ باشد: تغییرات تنها هنگامی رخ می دهد که همه چیز را بر عکس, کاملاً برعکس عادتمان انجام دهیم

"

 

پائلو کوئلیو

کتاب ساحره ی پورتوبلو, بخش "هرون رایان, خبرنگار"

ترجمه: آرش حجازی

+ شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: رو نوشت ؛ پائولو کوئلیو

آحاب

- به آحاب فکر می کردم، مصلح بزرگمان، قهرمانمان، مردی که به دست ساوَن قدیس تبرک شد.

- چرا آحاب؟

ادامه
+ جمعه ٩ دی ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: رو نوشت ؛ پائولو کوئلیو

تضاد های درونی

"
- آقا!
-بله؟
-نمی ترسید؟
-چرا, می ترسم. تو می خواهی که من در خیابانی یک طرفه, برگردم و در جهت ممنوع آن حرکت کنم. این ترس ندارد؟
-آقا! برای پیاده ها هیچ خیابانی یک طرف نیست. باور نمی کنید؟
-چرا, قبول می کنم. و باز هم می ترسم و بیشتر.
-پس پیشنهاد مرا رد کنید.
...
"


بخشی از فصلِ "دعوت به شراب کهنه" از کتابِ "تضاد های درونی"؛ نادر ابراهیمی

+ چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: رو نوشت

:)

+ چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: عکس ؛ رو نوشت

.

کارگری خسته, سکه ای از جلیقه ی کهنه اش در آورد تا صدقه دهد ناگهان جمله ای روی صندوقِ صدقه دید و منصرف شد: صدقه عمر را زیاد میکند.

+ یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: رو نوشت ؛ مینیمال

برقِ روح


از گرما داری خفه میشی, میخوای کولر رو روشن کنی میترسی به جای قبض برق قبض روح برات بیارن, بیخیال میشی.

خنثی نیشخند

+ پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ رو نوشت ؛ مینیمال

تصویر

من مرده ام
و این را فقط
من می دانم و تو
تو
که چای را تنها در استکان خودت می ریزی

گیرم کلید را در قفل در چرخاندی
دلت باز نخواهد شد!
می دانم
من مرده ام
و این را فقط من می دانم و تو
که دیگر روزنامه را با صدای بلند نمی خوانی

این روز ها
در خواب هایم تصویری ست
که مرا می ترساند

تصویری از ریسمانی آویخته از سقف
مردی آویخته از ریسمان
پشت به من
و این را فقط من میدانم و من
که می ترسم برش گردانم.

ادامه
+ دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: رو نوشت

آن سوی شیشه ها

بر شیشه های مه گرفته می نویسیم

مثلاً مهربانی
موهای تو
مرگ

هر کلمه
تنها عابری است که می گذرد

فرقی نمی کند کدام یک؛
ما تنها بر شیشه های مه گرفته می نویسیم
تا جنگلِ پشتِ پنجره
پیدا شود.

 

گروس عبدالملکیان
(با اندکی تلخیص)

+ یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: رو نوشت

بازی

بازی را عوض می کنی
و خود را از طنابی می آویزی
که سال ها پیش بر آن تاب خورده ای

ما تکرار تکه های همیم

مثل تو پسرم که تاب می خوری
مثل من
که تو را تاب می دهم
تا طناب را فراموش کنم.

 

 

گروس عبدالملکیان

+ یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: رو نوشت

فدریکو گارسیا لورکا

کلماتت را که قدم زدم
دانستم
خونی که از قلب و از پاهایم می گذرد
یکی است.

  و چرا پنج عصر
گاهی تا ساعت ها بعد
در اتاقم میماند.

من فکر میکنم
گلوله ای که سمت تو شلیک شد
لیوانی آب بود
بر جنگلی که آتش گرفته است.
و سوختن
در آتشی که تو برپا می کنی؛ لذتی ست
چون روشن کردن سیگار با خورشید...

 

 

گروس عبدالملکیان

+ پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩
ديدگاه
تگ ها: رو نوشت

بهانه

بی تو

نه بوی خاک نجاتم داد

نه شمارش ستاره ها تسکینم

چرا صدایم کردی؟

چرا؟

 

 

حسین پناهی

+ دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩
ديدگاه
تگ ها: رو نوشت ؛ مینیمال

(بدون عنوان)

صدای قلب نیست

صدای پای توست

که شب ها در سینه ام می دوی

کافیست خسته شوی

کافیست بایستی...

 

"گروس عبدالملکیان"

+ سه‌شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٩
ديدگاه
تگ ها: رو نوشت

تصویر

چشم ها ابر آلود

دست ها جنگل پوکی که از آن خیزد دود

و دهان ها همگی جای کلید

و دهان ها همگی جای کلیدی مفقود...

 

"سیاوش کسرایی"

+ سه‌شنبه ٧ دی ۱۳۸٩
ديدگاه
تگ ها: رو نوشت

مرگ در ساعت 11

دوست ندارم تو وبلاگم زیاد کپی پیست کنم!! ولی این داستانو خیلی دوست دارم. نیشخند بخونیدش. نیشخند نویسنده اش هم ناشناسه.

 

 

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت 11 صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.


این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.

 

کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت 11 صبح روزهای یکشنبه می میرد.


به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه، چند دقیقه قبل از ساعت 11 در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.


در محل و ساعت موعود، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ...

دو دقیقه به ساعت 11 مانده بود که « پوکی جانسون » نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات (Life support system) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد...!! 

 

قشنگ بود؟ نیشخند

 

+ پنجشنبه ٢ دی ۱۳۸٩
ديدگاه
تگ ها: رو نوشت ؛ داستان

دانشجو

"...

بلافاصله خروس خواند و پطروس  در حالی که از دور به عیسی مسیح نگاه میکرد, سخنانی را به یاد آورد که در آن شامگاه از عیسی مسیح شنیده بود... به یاد آورد, به هوش آمد, از حیاط بیرون رفت و زار زار گریست. آن صحنه را تصور میکنم: آن باغ آرام ِ آرام, تاریکِ تاریک, و در آن آرامش, صدای هق هقی مداوم و خفیف...»

..."

 

داستان "دانشجو", آنتوان چخوف  

+ چهارشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٩
ديدگاه
تگ ها: رو نوشت

بدون عنوان

فراموشی را بستاییم چرا که ما را بعد از مرگ نزدیک ترین دوست زنده نگه میدارد.

و فراموشی را با دردناک ترین نفرت ها بیامیزیم, زیرا که انسان دوستش را فراموش میکند, رنگ مهربان یک رهگذر را... آن را هم فراموش میکند.

 

از کتاب "بار دیگر شهری که دوست میداشتم", نادر ابراهیمی

+ دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩
ديدگاه
تگ ها: رو نوشت

سفر قلب

"...

بعضی می گویند من زیاد فکر می کنم, بعضی هم معتقدند به اندازه ی کافی فکر نمیکنم, اما شاید اشکالم این است که به چیز هایی که باید فکر نمیکنم. هیچ وقت با خودت مشورت نکن و بی دلیل از خانه ات خارج نشو. هیچ وقت تلفن نخر. نه آنقدر زیاد داشته باش که ندانی چه کنی و  نه آنقدر کم که بمانی چه کنی.

...

"

 

داستان "سفر قلب", جیسون براون

+ یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩
ديدگاه
تگ ها: رو نوشت

ساحره ی پرتوبلو

 

"

«زمین مال ما نیست, ما مال زمینیم: قدیم ها که همه اش توی سفر بودیم, هر چی دور و برمان بود, مال ما بود: گیاه ها, آب, چشم انداز هایی که کاروان های ما از آن می گذشتند. قوانین ما قوانین طبیعت بود: اقویا زنده می مانند و ما ضعفا, ما تبعیدیان ابدی, یاد گرفتیم که نیرویمان را پنهان کنیم و فقط موقع ضرورت ازشان استفاده کنیم.

ما اعتقاد داریم که خدا صرفاً خالق کیهان نیست, خدا خود کیهان است و ما در خداییم و او در ماست. اما...»

مکث کردم. اما تصمیم گرفتم ادامه بدهم, با این کار به خاطره ی حامی ام احترام میگذاشتم... "

کتاب "ساحره ی پروتوبلو", پائلو کوئلیو, ترجمه ی آرش حجازی

 

+ شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩
ديدگاه
تگ ها: رو نوشت ؛ پائولو کوئلیو

ویلینگ

"...

اگر رنگ سکوت طلایی باشد, غروب آن روز تجسم سکوت بود؛
نه شوپن, نه اشک های فرو خورده, نه تهمت های متقابل. هیچ چیز مگر یک هارمونی خاموش...

"

داستان "ویلینگ", آن بیتی.

+ شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩
ديدگاه
تگ ها: رو نوشت ؛ مینیمال