اپیزودِ آخر

آدم هایی که توی این مدت با من بودند میدانند -آدم هایی که نبودند هم میتوانند الآن بدانند- که من از این آدم ها نیستم که هی هر روز بگویم میروم و بعد برگردم. شاید ریشه در تغییر گریزی من دارد، که ترجیح میدهم وضعیت stable ئی داشته باشم و کلا توی این مدت نگفتم میروم. ولی اگر بگویم، می روم.

متوجه شدید. حتما تا الان متوجه شدید دارم غزل خداحافظی را میخوانم. آن هم به طور مسخره ای. ولی هر آمدنی رفتنی دارد و رفتن ها ممکن است مسخره هم باشند.

دلایل زیادی دارم برای رفتنم، نزدیک ترینش مسافرتی طولانیست که فردا خواهم رفت. بعدش هم خانه ی جدید خواهم ساخت. که بزرگتر هم باشد.

من نخواهم مُرد و کامنت های شما را خواهم خواند و بلاگ های شما را همچنان دنبال خواهم کرد. ولی به هر حال این یک غزل خداحافظیست. برای مدتی طولانی -که کوتاه خواهد گذشت- . برای مدتی که طول بکشد خانه ی جدید و خود جدیدم را بسازم.

توصیه های آخرم به فالوئر های خاموش و فالوئر های روشنم؛ بلاگ های خوب بخوانید؛ در بلاگفا بلاگ نسازید؛ خوش باشید؛ وقتی حوصلتان سر رفت بروید حمام - حتی اگر به ۳-۴ بار در روز کشید- و از اینکه به این خاطر به شما بگویند اردک، مفتخر شوید؛ گوجه فرنگی را بسیار دوست بدارید؛ کپی نکنید و کپی کنندگان را ارشاد کنید؛ سبزیجات بخارپز درست کنید؛ فرند ریکوئست عره و عوره و شمسی کوره را اکسپت نکنید؛ کاغذ و پلاستیک و فلز را حتما بازیافت کنید؛  همین دیگه.

+ دوشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩۱
ديدگاه
تگ ها: روزانه

گوزن

میخوام بدونم کسی هست, که وقتی برای اولین بارش میخواسته "گوزن" رو بخونه؛ درست خونده باشه؟

+ شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۱
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ مینیمال ؛ دست نوشته

تن های من

تَن من, حالا

تَن ها ست

سردشه.

+ شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۱
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ مینیمال ؛ دست نوشته

serious, Felix

جدیدنا مامانم وقتی میخواد صدام کنه نمیگه بیا اینجا, میگه بدو اینجا.

 

+

+ چهارشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۱
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ دست نوشته ؛ مینیمال

Mentalité

وقتی این کتاب درسیای کَت و کُلُفت رو میبینم, یه شعفی تو وجودم جاری میشه اصن؛ چون از دیدنشون اولین چیزی که میاد تو ذهنم اینه که سال دیگه این موقع بیخودیاشونو اهدا میکنم به غرفه ی بازیافت و خوباشم به کتابخونه.

+ شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ دست نوشته ؛ مینیمال

مسیحی ها همون چادری ها

-مامــــــان این چیه؟

+کلیسا.

-کلیسا واسه چیه؟

+مسیحیا میرن توش دعا میکنن.

-آهان خودم میدونستم. مسیحیا هم که یعنی همون چادری ها.

+ پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ مینیمال ؛ دست نوشته

منو بزنید

یه بارم با بابام سوار تاکسی شدیم, دهه فاطمیه اینا بود, طرف یه آهنگ گذاشته بود لیریکش این بود:

ادامه
+ پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ مینیمال ؛ دست نوشته

مُردیم ما, به قرعان.

من و پارمیس و کوثر و صبا

امروز

از خنده مُردیم.

+ سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
ديدگاه
تگ ها: مینیمال ؛ روزانه

روزی که قوزک به کما رفت

همان روز بود. که پرنده ها از قفس آزاد شدند. همسایه ی کتابفروش آش نذری داد. سیما توی گوش توکا زد و خورشید خشک شد. برساوُش مگس جنوبی را کشت. خشکسالی تمام شد. کاکتوس ۱ ساله مُچاله شد و شکوفه های درخت انار، زرد آلو شدند.

 

 

 

 


1: سه شنبه ساعت خریدم.

2: چهار شنبه رفتم شمال.

3: جمعه رفتم رستوران خاور خانم.

4: شنبه امتحان ترم تاریخ رو غایب شدم.

5: شنبه موهامو کوتاه کردم.

6: کاکتوسم مُرد.

+ شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ مینیمال ؛ دست نوشته

ژوژمان

صبح ها؛توی سرویس؛ همان موقع که هر نشانه ی کوچکی کافیست تا ذهنم سوارش شود و برود.

امروز صبح از جلوی یک مدرسه رد شدیم. توی فکر رفتم، که مدرسه شبیه یک مدرسه ی دیگر است که اسمش یادم نیست. ولی قیافه ی مدیرش یادم است، که شبیه یکی از همکلاسی هایم بود در دوم دبستان که اسمش یادم نیست. ولی موهایش را یادم است که جور عجیبی بود. دختر ایرانی بود ولی ژاپن بزرگ شده بود. دفتر یادداشت هایی داشت با کاغذ های عجیب، که رنگ های گرم و معمولا همراه با قرمز داشتند و نوشته های ژاپنی و عکس جانور هایی شبیه کیتی؛ مثل استیکر های برجسته ای که داشت و آنها هم جانور هایی مثل کیتی بودند.

حرف زدنش دست و پا شکسته بود. برای چیز ها کلمه های مسخره به کار میبرد و وقتی توی حرف زدن نیازش به اصطلاحات میفتاد، مشکل حاد تر میشد.

یک بار که معلم جلوی نوشته های روی تخته ایستاده بود، گفت:"بکش کنار!"

صدای خنده بلندشد. آنقدر بلند که هم سرویسی هایم برگشتند و چپ چپ نگاهم کردند. توی فکر رفتم، که چه طور برایشان توضیح دهم این صدای خنده بلند دختر بچه های دوم دبستانی بود که شنیدند. که صدای خنده ی دختربچه های دوم دبستانی شبیه یک صدای دیگر است که اسمش یادم نیست.

+ یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ دست نوشته ؛ داستان

امروز

بپزی.

(چون تو گرمترین روز در چند روز اخیر، به خاطر اینکه روزای پیش سردت بوده گرمترین بلوزتو پوشیدی.)

زنگ که خورد با شعف از کلاس بیای بیرون ولی مجبور شی وایسی به خاطر یه چیزی که از دهنت پریده با امام حرف بزنی، بعد بدوی سوار سرویس شی، بعد یهو ببینی کیف پولت که کل پول توجیبی ماهت رو گذاشتی توش تو کیفت نیست، قید با سرویس رفتن رو میزنی و پیاده میشی بدو بدو برمیگردی مدرسه کیف پولتو پیدا میکنی و میری سوار تاکسی میشی، از فرط گیجی و عجله یادت میره پول تاکسیو بدی و راننده صدات میکنه و کلــــی خجالت میکشی، سوار اتوبوس که میشی یه پیرزن چاق و یه پیرزن لاغر پر حرف جلوت نشستن، ازت میپرسن کجا پیاده میشی میگی پارک وی، میگن پس کمک ما این پاکتارو بیار، با لبخند گشاد میگی باشه بعدش میبینی پاکتاشون روغن و برنج و عدس و نخود و کوفت و زهر ماره اندازه مصرف یه سالشون، موقع پیاده شدن از ۳ تا پاکتشون ۲ تاشو میدن به تو، بعدم یهو یادشون میاد اینجا نمیخوان پیاده شن ایستگاه بعدیه، بعد تو میگی ولی من میخوام اینجا پیاده شم و اونا هم که میخوان پاکت هاشونو حتماً تو بیاری همونجا پیاده میشن (بعدم یهو یادشون میاد که ئه نه درست پیاده شدن)، یکیشون خیلی آروم راه میره ۳ کیلومترعقب میفته، آخرم چون اونا میخوان برن پایانه ی افشار تو مجبور میشی بری اونجا و راهتو دور کنی، بعد که پاکتو میذاری زمین میبینی دستت کبود و بی حس شده و دلیل اینکه چند دقیقه است سنگینی پاکتو حس نمیکنی رو میفهمی، بعد به خاطر اینکه رفتی اونور چهار راه مجبور میشی از قسمتی از خیابون رد شی که همیشه از رد شدن ازش میترسی، شِط گفتن از زبونت نمیفته، بعد عین جنازه میرسی و آب میخوری و شروع میکنی به تایپ کردن.

+ سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ دست نوشته ؛ داستان

زباله های بازیافت پذیر

تو بوفه بودم. یکی داشت یه اسنک میخرید. بهش گفتم بعد از اینکه اینو خوردی بشقابشو چه کار میکنی؟

گفت میندازم دور نگران

گفتم ای وای چه کار بدی میکنی! این زباله ی بازیافت پذیره!

گفت یعنی بخورمش؟

 

 :)))))

 

 


1: بهترین توصیفی که دارم برای لحظات بعد از بارون, لحظاتِ های-کنتراست (high contrast) ئه.

2: آیا میدانید, هر روز تو تهران 2 تن زباله برای بازیافت فرستاده میشه, در حالی که میزان کل زباله های تولید شده حدوداً 7 تا 11 هزار تُنه؟

از اون فاجعه تر اینه که, سهم شهروندا توی تفکیک این  2 تن زباله, نزدیک به صفره! تمام این تفکیک رو این آدمایی که گونی رو دوششونه و میرن سر سطل اشغالا, انجام میدن :| پیشرفت و تمدن تا چه حد؟ :|

+ شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱
ديدگاه
تگ ها: روزانه

دانشگاه پلی تکنیک و Canon G 12

1: من مودی هستم. خیلی زیاد و بد جور. گند هستم در واقع.

 

2: ×

 

3: او حرف مرا در دو مورد قبول نمیکند. دانشگاه پلی تکنینک و Canon G 12. البته این فکری بود که قبلا میکردم، دیشب فهمیدم او حرف من را در ۱۶۳ مورد قبول نمیکند.

 

4: نُت ها را میتوان به کلام آورد. میتوان دید. دست زد بهشان. نت ها زندگی میکنند. میخورند. میخوابند. میخندند. سیگار می کشند. عاشق میشوند. میمیرند. همه ی این کار ها را هم بهتر از آدم ها بلدند انجام دهند.* 

 

 


*وقتی قشنگ ترین آهنگ دنیا را گوش میدادم این ها را فهمیدم.

+ چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ دست نوشته

معلوم هست یا نه؟

زندگی -از اولش تا آخرش- نزدیک تر شدن به مرگه.[1][2]

 

 

 

 


1: از صدام معلومه دارم فیلسوف میشم؟ نیشخند
2: از صدام معلومه دارم میمیرم؟ نیشخند

+ دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ دست نوشته ؛ مینیمال

با این نوناشون

هیچ جا, هیچ جا, هیچ جا حموم خونه ی خودمون نمیشه.

+ چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩۱
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ مینیمال

روز از نو

عیدتون مبارک نیشخند

 

اینم یه نگاه بندازید, خوشتون میاد نیشخند:

کاردستی نوروزی - محک

 

 

پ.ن 1: تصمیم بگیریم امسال بیشتر به فکر بچه های سرطانی باشیم لبخند

پ.ن 2: امسال کبیسه است نیشخند

+ دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ عکس ؛ محک ؛ اهدای زندگی

پارسال این موقع

درست یادم است. پارسال، این موقع را. [1]

پارسال به امسال نزدیک است؛ خیلی. پارسال این موقع هم, همانطوری بود که امسال این موقع هست. از همان کوچه گذشتم. هوا مثل همین امروز بود.

پرستو آمد. 9 ماهی میشد ندیده بودمش. آمد, سر کلاس جبر و حسابان نشست. بعدش رفتیم بیرون. رفتیم شمس, پرستو دلش برای شمس تنگ شده بود. از شمس که رفتیم بیرون, هلیا کیمیا را آورد. هلیا ما را که هشت نفر بودیم با یک 206 غیرِ SD برُد داربِن (مثلاً خودِ من توی ماشین بودم ولی بیرونِ ماشین بودم. ) و ما دست فرمان هلیا را خیلی لایک کردیم.

بعد از داربِن , از هم جدا شدیم. من راهم را دور تر کردم, رفتم یک گلخانه, پایین پاسداران, سبزه خریدم. سبزه ی ماش. سبزه الان نگاهم میکند؛ دوست دارم مادرم زود تر بیاید خانه, نگاهش کند, سبزه را برای او خریدم. [3]

 

 

 

دیروز برای انجمن همراه رفتیم چِل قِز. اتفاقات و حواشی این مسئله را فعلا که حال ندارم تعریف کنم، بعدا شاید. فقط بگویم که پرتره های خوب گرفتم.

همان دیروز، ساعت ۳ اینها بود که باز آن طوری شدم و از آن بی حسی ها که خودم میدانم. فرقش با دفعه های پیش این بود که طولانی تر شد، و بی حسی به دل و روده ام هم زد و تهوع هم پیدا کردم. میگویند معده به مغز وصل است؛ درست میگویند.

 

ادامه
+ چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ عکس

منِ وبلاگ خون

دیروز تعطیل شد. [1]  با اینکه هیچ امتحانی و حتی مشقی نداشتم کلی خوشحال شدم. موندم خونه با آرامش تمام عکس ادیت کردم. کلی خوابیدم. خوش گذشت؛ راضی.

نمیدونم چی خوردم یا چه کار ناشایستی به درگاه خدا مرتکب شدم که 3 تا جوش زد توی صورتم :|

تقریباً اتفاق دیگه ای نیفتاد.

 

امروز, آه, عکسای پارسالو [2] پیدا کردم, بس خوشحال شدم چون نگاتیو ها هم همونجا بودن ! نیشخند بعد هیچی دیگه, ذوق کردم.

از دیگر کار هایی که امروز کردم این بود که این کاغذ دیواری رو کمرنگ تر کردم, رفته بود رو اعصابم.

الان هم خوشحالم نیشخند (میتونم کم کم ps  ِ اولِ پست قبلو پس بگیرم.)

امروز همچنین, بیشتر از 3 ساعت وقت صرفِ خوندنِ بلاگ های این و اون کردم. اگه از این به بعد, یه وقت فرمی چیزی بهم دادن واسه پر کردن, حکماً در قسمت شغل مینویسم وبلاگ خون. (آخه تا الان اشتباه میکردم مینوشتم محصل.)

 

 


1: چون پریروز انتخابات بود.

2: عکسایی که پارسال توی کارگاه گذاشته بودیم. واسه غرفه ام لازمشون دارم, so کلی دنبالشون گشتم, چون هم مقوا های پاسپارتو شونو میخواستم هم نگاتیو هایی رو که دورشون زده بودیم ! نیشخند

3: یه اتفاق دیگه هم افتاد, امروز هم امتحان دینی داشتیم هم زبان فارسی, هر دوشون خودِ معلما تصمیم گرفتن امتحان نگیرن :-"

+ یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ عکس

سرانجام یافت

می رویم , اما

سر انجامِ ما خواهد رسید؛ با شنیدن آهنگ هایی مثل Le Moulin و آرشیو کردن عکس های nice alone و تلاش برای اصلاح.

با 24 ساعته فکر کردن به روز های خوب آینده, در تباهی و سیاهیِ حال, در پوچیِ حال, در بی ثمریِ حال و بی رمقی.

ما سر انجام خواهیم یافت با شبکیه های تجزیه شده و روان های پوچ و بداخلاقی خودمان و بقیه و خیال هایِ به قهقرا رسیده.[1]

 

1: زندگی این روز ها را, هیچ دوست ندارم. [2]

2: همین که حرف های خودم را هنوز میفهمم, مرا کفایت.

 

 


1: از فرطِ خیالبافی.

2: هر چند که این روز ها خیلی خوب هستند.

+ جمعه ۱٢ اسفند ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ دست نوشته

زنجیره هااااای الکی

الان قابلیت اینو دارم که شروع کنم یه قتل زنجیره ای انجام بدم.

+ سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه

منِ خسته

دیشب رفتم باغ هنر - خانه ی هنرمندان. افتتاحیه نمایشگاه تصویر سال. بعدش هم یه کم گشت زدیم و برگشتیم.[1]

صبح رفتم مدرسه. بعد از مدت ها پیش اومد که توی یه روز دو تا امتحان داشته باشیم. آخه کلاً بعد از ترم اول کلاسا خیلی خیلی خیلی شل شدن.

کلی کار مفید کردم امروز. آهان راستی, عکسایی که سفارش داده بودم واسه ظاهر کردن هم اومدن. 2 تاشو خراب کردن :| ولی بقیه اش مورد قبول بود.

بعد که اومدم خونه باز نشستم سر کلیپ درست کردن. کلاً اینقدر که این چند وقت کلیپ و پوستر درست کردم , نه تا حالا پیش اومده بود اینهمه درست کنم, نه دیگه در آینده پیش میاد. (جمله رو بد گفتم, منظورمو متوجه شدین ؟ ) (اینم یه نمونش)

فردا هم قراره شربت خوری راه بندازیم با کوثر :دی شربت آناناسی, توشم تیکه های سیب میندازیم, خیلی خوب میشه اصن, ایده شو دیشب که رفتیم خانه ی هنرمندان گرفتم.

 

پ.ن : دلم میخواد این 3 هفته ای که مونده تا عید, همینجوری کــِــــش بیاد. خیلی واقعاً 3 هفته ی خوبیه, پدر سه هفته ی ایرانه.

 

 


1: البته قضیه به همین کوتاهی نبودا, کلی اتفاق افتاد.

+ شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه

نمیاد.

1: نوشتنم نمیاد. فقط الان حوصله ندارم, و به این خاطر مدیون 3-4 نفری هستم که امروز خیلی هی اذیتم کردن. 3 تاشون که هیچی, ولی یکیشون واقعاً موجود گندیه :| متاسفم واسش.

2: نوشتنم نمیاد. خیلی هم کار دارم, خسته هم هستم. دلم هم درد میکنه.

3: نوشتنم نمیاد, این Picasa داره منو به غلط کردن میندازه از بس این بیلبیلکش باز میشه. اصن من غلط کردم install ش کردم! یعنی چی؟ به چه حقی من Picasa رو install کردم؟

4: نوشتنم نمیاد. آخه 1 شنبه ها واقعاً روزای بدی هستن. دو شنبه ها و چهار شنبه ها هم خیلی بُرینگن. 5 شنبه ها فقط خوبن و یه ذره هم شنبه ها.

5: نوشتنم نمیاد, یه خبر خوب هم ولی هست که فقط به خاطر اون یه ذره حوصله دارم :]

+ یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه

rêve

1: امروز تا 5 اینا توی مدرسه بودم. خسته بودم. حرف زدیم, خوب بود.
به دیزاین غرفه ام, به انجمن همراه, به لومیکس فکر میکردم.
لومیکس! :x وقتی عکسای افتتاح لومیکسو میبینم کلی ذوق میکنم :دی خیلی جالبه واسم.

2: ظاهر کردن عکس. خیلی واسم جذابه اینکار :)

3: غرفه ام :x

4: خیلی خوشحال, با کله ای پر از خیال های خوب 8->

+ دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه

این چیه ؟

آقا این یه چیز خیلی با حالیه, ولی نمیدونم چیه ! نیشخند

مربع هاشو تکون بدین نیشخند

+ یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ اینترنت

پدر توریسم ایران

این سفرنامه ی من است. اگر بخوانید, متوجه میشوید سفر به کجا.

بعضی ها این سفرنامه را به جهت توجه و دقت در جزئیات, به تاریخ بیهقی تشبیه میکنند حتی

این که کسی حوصله خواندن این را نداشته باشد اصلاً برایم ناراحت کننده نیست و به همه حق میدهم, چون خیلی واقعاً طولانی است. بیشتر به جهت دل خودم و برای خودم, به عنوان یک چیزِ واقعاً دایِری (diary) نوشته ام اش لبخند

ادامه
+ دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه

جذب

میروم فردا نیشخند

طبق قوانین جذب, سفر بعدی هم باید همانجایی باشد که بعضی ها میدانند نیشخند

 

 

پ.ن: پرشین بلاگ هم همین امشب باید خراب شود, برق هم همین امشب باید برود.

+ سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ مینیمال

La Noyée

1: باید رفت؛ ماندن برای کسانیست که حرفی برای گفتن دارند.

2: راضی ام از عکسا :)

3: شِبهِ فالُئِر ها برای من اهمیتی ندارند. این فالُئِر ها هستند که حتی وقتی نباشند, هستند. وقتی که من هم نباشم باز هم هستند و همین بس.

4: این آدم های متقلب روی نِروم هستند. خیلی زیاد, در حدی که از اینکه با آن شدت بد نگاهشان کردم, پشیمان نیستم اصلاً. به هر حال متقلب ها همشان مثل هم هستند؛ چه آن هایی که اسمت را میدزدند, چه آن هایی که آثار[1]ت را میدزدند, چه آن هایی که تو را میدزدند.

5: من مودی هستم, تقریباً در مورد همه چیز (کاریش هم نمیشود کرد)
یک روز تصمیم میگیرم اینجا را ببرم روی دامینم, یک روز تصمیم میگیرم تعطیلش کنم. کاریش هم نمیشود کرد.

 

 


 1: اعم از نوشته و شعر و و اختراع و اکتشاف و راه حل مسئله های حل شده و گزینه ی مورد نظر و عکس و نقاشی و مجسمه (و هر گونه هنر بصری دیگر).

+ جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ دست نوشته ؛ عکس

اپیزود کوگل ماس

امروز تو مدرسه خوب بود. اعصابم رو هم با هم حرف زدن با نقش به هم نریختم اصلاً.
بعدش هم با کوثر و پگاه رفتیم کتابفروشی نیشخند دوست دارم کتابی رو که خریدم. بعدش هم با هم برگشتیم  نیشخند

 


1: "خدا خاموش است. چه کنیم که انسان خفقان بگیرد؟"
2: نسبت ایمیل دادن به آف گذاشتن, مثلِ نسبت نامه نوشتن به ایمیل دادنه.
3: آدمایی که ازشون بدم میاد زیاد شدن چشم
4: من مغرورم ؟
5: از "ز" بدم میاد, خیلی بیشتر از قبل !
6: آخه آدم نوشته ی طنز هم که میخونه باید غمگین بشه ؟ چشم
طنزای وودی آلن رو که میخونم,  مممم؛ یعنی طنزن ها, قلمشون هم خیلی قویه ها, بامزه هم هستنا, ولی وقتی میخونمشون بیشتر از هر چیزی غم میاد توی وجودم !
7: ارزشمند اگه بود که توی اون ژانر قرار نمیگرفت خنثی
8: ذهنم درگیر یه چیزی شده ! نیشخند فرتیق یعنی چی ؟ سوال
9: باز یه چیزی که میخواستم بگم یادم رفت.

+ چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه

Change

ادامه
+ یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ مصائب قالب

heartbeat

یه روزی باید یه باد با عطر میوه های گرمسیر از سمت شمال بیاد تا این بو رو از این کمد ببره بیرون. هر چیزی حدی داره بالاخره. بالاخره, بالاخره همه اش ما همین کارو داریم انجام میدیم, حالا در مورد توی کمد شاید  نباشه, در مورد حرف زدن, نق زدن, فریاد زدن, زدن ... اوفففف.

بگذر.

ادامه
+ دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه

جمعه ها وقتی اینجورین و من دیگه یاسمن با بیسکوییت پرتقالی نمیخورم

امروز صبح رفتم امتحان دادم. بعدش اونا (در حالی که از تفریح همیشگی صبح های جمعشون برمیگشتن) اومدن دنبالم.

ادامه
+ جمعه ٢ دی ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه

دست ها و پا ها وقتی اینجورین

این همه دست و پا زدن توی این زندگی های مسخره...

برای چی واقعاً ؟

+ چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه

معرفی میکنم: یه روز گند !

فقط اتفاقاتِ خیلی نادر ممکنه بتونن باعث بشن من توی یه روز 3 بار گریه کنم. الان حسابی استفاده کنید از این روز زیبا.

 

=============

پ.ن: من گرفتارِ سنگینیِ سکوتی هستم, که گویا قبل از هر فریادی، لازم است.

+ یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ مینیمال

معرفی میکنم: یه روز خوب !

من در این لحظه با اینکه سردرد و کتف درد و انگشت پا درد شدید دارم, امروز رو به عنوان یه روز خوب معرفی میکنم ! نیشخند

ادامه
+ شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه

نیا....

نیا باران, زمین جای قشنگی نیست...

+ جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ مینیمال

ツ تولدت مبارک, ایرسا

دقیقاً یادم میاد چنین روزی رو توی سال پیش, که حدودای ساعت 10 - 11 صبح , این بلاگو ساختم...

ادامه
+ یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه

گذر

یکشنبه یه دفتر کوچولو خریدم, یه دفتر کوچولوی سبز.

یکی باید باشه که یه بیسکوییت پرتقالی بگیره دستش و بشینه پشت یه میز چوبی و خلأ صفحه های اون دفترو پر کنه...

 

دلم میخواد ببافم ... با کاموای سبز, و فکرای آبی از توی سرم رد شه...

 

 

=============

پ.ن 1 : 3 روزه سرم درد میکنه !

پ.ن 2 : امروز دل درد هم بهش اضافه شد ! good for me !

پ.ن 3 : دلم میخواد یه کار جدید انجام بدم !!

پ.ن 4 : امروز روز فیزیکه و من مثه یه آدم سردرد دار و دل درد دارِ بیچاره تو خونه ام, آی لاو یو خواننده.

+ پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه

منِ ریاضی دان

ریاضی دان ها 3 دسته اند:

دسته ی اونایی که بلدن بشمارن,

دسته ی اونایی که بلد نیستن بشمارن.

 

نیشخند

+ سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ مینیمال

منِ کتابخون !

یه مسابقه ی عکاسی مهم بود که خیلی امکان یه چیزی شدن توشو داشتم, دو روز بعد از اینکه وقتش تموم شد فهمیدم.
یه مسابقه ی کتابخوانیِ مهم بود که خیلی امکان یه چیزی شدن توشو داشتم, 1 روز بعد از اینکه وقتش تموم شد فهمیدم.

 

الان به من بگید چه احساسی باید نسبت به مسابقه ی بعدی داشته باشم !

..!.

+ یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه

stick man !

اگه حوصلتون سر رفته
اگه میخواین یه چیز باحال ببینین
اگه میخواین یه کم نقاشی کنین
اگه میخواین یه کم کار, صرفاً جهتِ سرگرمی انجام بدین
اگه میخواین یه چیزای خلاقانه ای ببینین

و اگه میخواین به حرف من گوش بدین (مژه)

این سایتو نگاه کنید نیشخند

 

×پ.ن: گالریش رو حتمـــــــاً ببینید !! خنده

+ پنجشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ اینترنت

سر کلاس که هستم

دوستم ( قلب ) یه شونه داره, از اینا که تا میشن.

بعد سر کلاسِ حسابان داشتم به شوخی با اون شونه هه سیبیلا (یِ نداشته ی نامرئی نیشخند ) ش رو شونه میکردم, بعد یهو برگشتم دیدم آقای ×××× ××××(معلم حسابان) داره با بُـــهـــــــــــت نگاه میکنه خنده

+ یکشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه

کارم

الان 2-3 روزه کارِ من شده این که هی بشینم اینا رو بچرخونم و در حالتای مختلف ازشون عکس بگیرم !! نیشخند

+ چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ عکس ؛ عکاسی

بازگشت

من برگشتم ! نیشخند بغل

 

 

پ.ن: این چند روز که نبودم تهران چه قدرررررر بارون اومده گریه

+ یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه

گذر

×تذکر: این پست شامل یه سری حرفه که صرفاً یه سری حرف های روزانه هستن که ممکنه براتون جالب نباشن یا حتی غیرِ جالب یا کسل کننده باشن  نیشخند

 

احساس میکنم چند وقته یه جوری شدم, یه جوری که نوشته های اخیر اَم همشون یه جورایی مینیمال بودن خب من نوشتنِ نوشته های مینیمال رو دوست دارم, خوندنشون رو هم دوست دارم. عکاسی مینیمال هم دوست دارم.

ادامه
+ دوشنبه ٢ آبان ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه

رویا های من

دیشب تمام مدت توی خواب داشتم توی کفشام پودر بوگیرِ کفش[1] میریختم خنده

 

 

 

1. اصلاً داریم چنین چیزی؟

+ جمعه ٢٢ مهر ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ مینیمال

استیو

اینو پریروز یکی از بچه ها به خاطرِ فوت استیو جابز با یه نخِ دراز آویزون کرده بود گردنش!! خنده

+ دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ عکس

دغدغه

یکی از بزرگترین دغدغه های ذهنیِ من اینه که فرق کاراته و تکواندو و جودو و کنگ فو و ووشو رو بدونم متفکر

+ شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ مینیمال

دنیل

-"مامان مامان, استاد دانیال چند متره؟؟"

 

 

 

 

 

پ.ن 1: خنده خنده
پ.ن 2: گوینده ی این حرفِ نغزِ زیبا مشخصه دیگه؟ نیشخند
پ.ن 3: استاد دانیال, استادِ تکواندو ش هستش که قدش... نیشخند

+ یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ مینیمال

مرگ

وقتی کسی می میرد، یعنی دیگر نمی شود بهش تلفن زد. یعنی دیگر نمی شود ازش معذرت خواست یا سرش داد زد. آدمی که مرده، ماجرایش تمام می شود.

+ پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ رو نوشت ؛ مینیمال

مسخره

امروز رفتم مدرسه,

مدرسه همون بود, با یه مشتِ اولای جدید.
مدرسه هیچ فرقی با سالِ پیش نداشت. دقیقاً به مسخرگی و بی مزگی پارسال بود,
با همون آدمای پارسال, معلمای پارسال. فقط کلاسمون یه ساعت داشت, یه ساعتِ خوابیده.

دوست نداشتم اصلاً.
اصلاً.

+ یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ دست نوشته

بادوم زمینی

-بابـــــا, چرا بادوم زمینی اسمش بادوم زمینیه؟

-چون بوته داره, از زمین در میاد .

-پس بادوم هوایی هم باید داشته باشیم؛ بادوم وسطی هم باید داشته باشیم !

 

 

(مکالمه ی برادرم و بابام نیشخند )

+ شنبه ٢ مهر ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ مینیمال

گذر

خب این هفته 2-3 بار خواستم روزانه نویسی کنم, وقت نشد حالا همه رو با هم میگم نیشخند

از اول هفته شروع میکنم نیشخند 

ادامه
+ سه‌شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه

تابستونِ تخت

(صرفِ نظر از اون جعبه ی سیگارِ توی عکس, )

این تابستون خیلی از مواقع تختم چنین وضعی داشت...

 

تابستونِ بعدی رو دوست ندارم.

+ جمعه ٢٥ شهریور ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ عکس

pause plz

اصلاً حوصله ندارم. دلم میخواد دنیا رو pause کنم و بایستم همینجوری بخندم.

+ چهارشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: عکس ؛ روزانه

تولد :دی

خب امروز تولدم بود مژه

 

اول از همه, کسایی که گفتن تولدت مبارک, تولد خودتون هم مبارک خندهنیشخند

بعد هم این شیرینیتون:

و اینکه خیلی خیلی کـــلی سپاس, این پستو هم گذاشتم که محبور نشم دونه دونه این شیرینی رو آپ کنم واستون مژه نیشخند 

 

بازم ممنون خیلی  

الان میتونین منو تصور کنین که تقریباً این شکلی ام:

 

 

 

بازم ممنون و تولد خودتونم مبارک

+ یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ عکس

گذر

امروز, به جز قسمتِ پیچوندنِ کلاسِ صبح -که بگذریم ازش خنثی- ؛ خیلی خوب بود, یه روز واقعاً تابستونی لبخند نیشخند

کلی در موردِ برنامه ریزیِ مسافرتم با خاله هام فکر و صحبت کردم,
عصرشم رفتیم پارک قیطریه, پیاده روی نیشخند

یه نمایشگاه بود از صنایع دستی و غیر دستی و خوراکی ها و شیرینی های خوشمزه و این جینگیل بینگیل های رنگی رنگی و یه سری تابلو و نقاشی و یه غرفه ی کاکتوس و یه تعداد کمی کتاب و پازل.
خلاصه که از این نمایشگاه ها که من خیلی دوست دارم نیشخند 

ادامه
+ پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه

تابستون...

از این کلاس در میام میرم تو اون کلاس, از اون باز در میام میرم کلاسِ بعدی؛
2 ساعت میام خونه on میشم , باز میرم توی یه کلاس دیگه
بعدش باز میام خونه کارای کلاس فردا رو انجام میدم  :))
هیییییع, تابستون...  :-<

برم کلاسِ بعدی ...

+ سه‌شنبه ۸ شهریور ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه

اندر احوالات شهربازی

آدم میره شهربازی, یه جوری سردرد و بدن درد و سرگیجه و حالت تهوع میگیره , که انگار از میدون جنگ برگشته ! نیشخند

جاتون خالی دیشب شهر بازی بودم, از سر دردِ بعدش و حرکتِ مایع میانی و گوشم و به تبعش تعادل نداشتنم تا یه مدت که بگذریم, دستام آنچنان درد میکنن که احساس میکنم ساتوری شدن ! نیشخند تقصیرِ اون وسیله سفیده است که با چنگ و دندون آویزونِ میله هاش شده بودم که نیفتم کلاً توی اون وسیله خیلی فشار اومد بهم, موقعی که وارونه میشدم تمام وزنم میفتاد روی گردنم, احساس میکردم لوزه هام دارن میان بیرون نیشخند

 

این عکس ها رو از اولین وسیله ای که سوارش شدم گرفتم, چیزِ باحالی بود نیشخند :

ادامه
+ یکشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ عکاسی

تابِ لاستیکی

عاشقِ این تاب های لاستیکی (تایری)ِ پارک ساعی ام قلب نیشخند

 

عکس: امشب - پارکِ ساعی

+ دوشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ عکس ؛ مینیمال

حرفی ندارم.

امشب یه شبیه که من هیچـــی واسه گفتن ندارم, فقط یه عکس هست که خیلی دوستش دارم میخوام نشونتون بدم نیشخند

+ پنجشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: عکس ؛ روزانه ؛ مینیمال

مصائب قالب (3)

خب, همونطور که میبینید قالب رو عوض کردم بالاخره نیشخند این بار خیلی دوست دارم توی انتخابش کمکم کنین نیشخند

الان من 2 تا قالب توی ذهنم هست که تقریباً شبیه هم دیگه اند, فقط بَنرشون فرق داره و رنگ بندیشون نیشخند  اینی که الان هست اسمشو میذاریم قالبِ اول, اون یکی قالب دومنیشخند عکسشون هم هست که ببینید : (برای بزرگتر دیدنشون کلیک کنید)

03019840109737569721.png  85238773532282558401.png   

قالب اول         قالب دوم

خب, حالا بگید اولی یا دومی؟ نیشخند

 

دکمه ی گوگل+1 رو هم همونطور که میبینین به پایین هر پست اضافه کردم, بااین دکمه میتونین پست هارو لایک کنین و بهشون امتیاز مثبت بدید. برای اینکه بتونید امتیاز مثبت بدید کافیه توی اکانت گوگلتون sign in باشین !نیشخند

-> (دکمه ی گوگل +1 آخرین قسمتی از صفحه است که لود میشه نیشخند  اگر نمیبینیدش یه بار صفحه رو refresh کنید.)

+ یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ مصائب قالب

گذر

شور وحال کودکی , برنگــــــردد؛ دریغــا...

+ شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ مینیمال

I have AIDS, please hug me

+ سه‌شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: عکس ؛ اهدای زندگی ؛ روزانه

شب

توی این شبِ مسخره

چی بهتر از خوردنِ یه فنجون یاسمن با یه بیسکوییتِ پرتقالیه؟

+ شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ دست نوشته ؛ مینیمال

فرهنگ !

فرهنگ ِ لغتِ آدم ها خیلی ناقصه؛
برای خیلی از حس ها, هیچ کلمه ای نیست.



پ.ن : خیلی علاقه دارم ذکر منبع کنم ولی منبعش اصلاً مشخص نیست !


+ پنجشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ مینیمال

شریف again

خب من باز شریف بودم این چند روز نیشخند ببخشید که کامنت هاتونو جواب نداده بودمنیشخند خیلی جاتون خالی بود, کلی شیطنت کردیم با دوستان خنده  اون آخراش هنگامه منو میزد دیگه نیشخند

من یه عالمه یاد گرفتم چه جوری باید برم تو مترو, مسیر عوض کنم و اینا !نیشخند کارِ جالبیهنیشخند

البته توی همین سه روز کلی از کار هام عقب افتادم ! فقط حداقل 12 ساعت کمبود خواب دارم نیشخند ولی خب کلاً خیلی خوب بودش؛ جاتون خالی نیشخند

+ سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه

رفقا !

تا قبلش همه:

"نه تحریمه ! "

" نه این اینجور!!"

"نه اون اون جور !"

 

وقتش که رسید همشون یادشون رفت ! حتی اون ! خنثی خنثی

+ جمعه ۳۱ تیر ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه

تاکسی !!

بله بله ناهید هستم از خونمون صحبت میکنم, نیشخند
و خیلی ابرازِ شادی و مَسِرَت میکنم از اینکه همچنان زنده هستم نیشخند

امروز کلی کار داشتم و نصف روزو بیرون بودم, کلی تهران گردی کردم و اینا نیشخند
ولی این تیکه ی آخرش از همه باحال تر بود نیشخند 

از چهار راه پارک وی BRT سوار شدم (نیشخند bus rapid transit)  تا ونک, ونک هم رفتم تاکسی سوار شم به سمت رسالت (که برم سید خندان نیشخند )
یه آقاهه وایستاده بود با صدای خیلی خیلی خنده داری و به شدت شبیه به صدای ترومپت, هی میگفت رسالت, رسالت بیا (اینو همینجوری ادامه میدادا نیشخندرسالت, رسالت بیا؛ رسالت, رسالت بیا؛ رسالت, رسالت بیا؛ رسالت, رسالت بیا؛ رسالت, رسالت بیا؛ رسالت, رسالت بیا؛ رسالت, رسالت بیا؛ رسالت, رسالت بیا؛ رسالت, رسالت بیا؛ رسالت, رسالت بیا؛ رسالت, رسالت بیا ...)
تا اینکه تاکسی پر شد و این آقاهه سوار شد و درو بست نیشخند
بعد هنوز دو متر نرفته واسه یه آقا نگه داشت گفت رسالت؟ (توجه کنید ماشین پر شده بود! نیشخند) اون آقاهه با یه تیریپِ متشخصانه ای بهش لبخند زد, بعد آقای راننده با همون صدای ترومپت مانند گفت بیا بغلِ خودم بشین آقا, میشینی؟ (با یهنیشخندِ بسیار گشاد نیشخند )
بعد خلاصه به خاطر داد و فغانِ ماشین هایی که پشت سرش بودن راه افتاد.
بعد دوباره 4 متر رفت جلو, واسه یه پلیس نگه داشت گفت سرکار, بیا بغلِ خودم بشین  خندهبعد سرکارِ دستشو تکون داد با حالتِ "برو بابا" , بعد این هی بوق میزد میگفت بیا سرکار, بیا دیگه خنده
هیچی خلاصه باز رفت جلو (حدوداً 10 متر رفت این بار!  نیشخند) بعد واسه یه آقایی باز نگه داشت خنده آقائه گفت خب جا نیست که!  گفت عِب نداره, بیا جلو بشین خنده بعد دوباره پاشو گذاشت رو گاز
بعد به اون آقایی که جلو نشسته بود گفت, یکیو سوار کنم کنارت, دو تایی میشینین؟
آقائه گفتش جریمه میکنن آقا منتظر
گفت جریمش با مـَــَــَــَـن ! خنده

بعد دیگه وارد اتوبان شد و آدم نبود کنارِ خیابون که نگه داره  نیشخند
از راه فرعی رفت, هر بار که باید دور میزد سر تقاطع ها رد کرد و وسط اتوبان شروع کرد عقب  عقب رفتن منتظر چشم
بعد یکی از مسافر ها پیاده شد, 2 متر جلو تر واسه یه خانومه نگه داشت, خانومه گفت اندیشه
آقای راننده گفت اندیشه کجاست؟  خنده

آخرش هم یهو سر تقاطع سهروردی نگه داشت! گفت کسایی که میخوان برن سید خندان پیاده شن ! بعد خب همه مجبور شدن پیاده شن  خنده
فکر کننن! وسط اتوبان! من اینجوری بودم: نگران
هیچی دیگه, پیاده شدم و یه کم اینور اونورمو نگاه کردم, بعد با استفاده از هوش جغرافیاییم با هر مصیبتی بود رسیدم سید خندان چشم نیشخند بعدش اونجا تاکسی گرفتم باز, خودمو رسوندم خونه اوه

چه قدر این آخرش بی مزه تموم شد نیشخند

ولی هییییییع خنده خیلی خوش گذشت نیشخند

نیشخند

+ شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه

حس

حسی که دارم الان, دقیقاً شبیه حس اینه:

+ پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ عکس

هوا

وقتایی که میرم کلاس زبان, دقیقاً یاد این میفتم:

 

هوائه داریم؟ نیشخند

+ سه‌شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ عکس

One_Minute_Fly

این یه کلیپه که اسمش one minute fly هست ! نیشخند پیشنهاد میکنم حتماً دانلود کنید و ببینید ! نیشخند قلب خیلییییی با مزه است قلب خنده

برای دانلود کلیک کنید

 

(حجمش حدودا 6 MB هست, حتی اگه اینترنتِ خوبی نداشته باشین نهایتاً 10 دقیقه طول میکشه دانلود شدنش نیشخند )

+ دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ فیلم و کلیپ

مصائب قالب (2)

آقا من پدرم دراومد ولی بالاخره این قالب رو تونستم بذارم !! نیشخند اوه

 

×ویرایش: دوباره قبلی رو گذاشتم خنده

+ سه‌شنبه ٧ تیر ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ مصائب قالب

Free Rice

توی این سایت, شما میرین, یه سری سوال جواب میدین و برنج جمع میکنین, به ازای هر سوال 10 تا دونه برنج نیشخند بعداً این برنج ها رو به آدم های گرسنه ی دنیا میدن... این طرح توسط سازمان ملل متحد, برای اجرای برنامه ی جهانی غذا اجرا میشه. 

نکته ی مهم اینه که میتونید موضوع سوال هایی که دارین جواب میدین رو انتخاب کنین!نیشخند گوشه ی بالا, سمت راستی کادری که سوال ها توش قرار میگیرن نوشته شده Change subjects , روی اون کلیک کنید تا موضوع مورد نظرتون رو انتخاب کنین! موضوع ها هم متنوع اند, هنر (مثل تشخیص نقاش هر نقاشی), ریاضی (مثل جدول ضرب!), جغرافیا (مثل تشخیص پرچم ها یا تشخیص پایتخت کشور های مختلف), شیمی (مثل تشخیص عناصر جدول تناوبی مندلیف) و ...  نیشخند

 

توضیحات بیشتر در ادامه نیشخند

ادامه
+ دوشنبه ٦ تیر ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: اینترنت ؛ اهدای زندگی ؛ روزانه

ب ا ل

یه روزی بالاخره, بال درمیارم... پرواز میکنم... خنثی

+ یکشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ عکس

ختام :دی

امروز روز آخر امتحانا بود ... 

از چند روز پیش قرار شد بعد از امتحان با بچه ها بریم بیرون. من از امتحان که اومدم دیدم بچه ها هنوووز دارن تصمیم میگیرن کجا بریم !! خلاصه تصمیم بر این شد که بریم سندباد (یه رستورانیه نزدیکِ مدرسمونه تقریباً نیشخند ) بعد اولش یه کم عکس گرفتیم نیشخند بعدش هم رفتیم شمس نیشخند بعدش رفتیم به سوی سندباد, ولی سر کوچه که رسیدیم باز بچه ها شروع کردن تصمیم بگیرن با اتوبوس بریم یا نه خنده بعد اول قرار شد با اتوبوس بریم, بعد قرار شد با اتوبوس نریم, بعد باز قرار شد با اتوبوس بریم و رفتیم توی ایستگاه اتوبوس (حالا تصور کنین 16 نفررر بودیم )

اتوبوس اومد و ما سوار شدیم... سوار شدن ما اتفاقات زیادی در پی داشت, اولیش گرد شدن چشم آدمای توی اتوبوس بود نیشخند

بعدش خب داشتیم عکس میگرفتیم نیشخند  و طبیعیه که نمیشه 16 نفرو موقع عکس گرفتن ساکت کرد که یهو آقای راننده زد رو ترمز و 16 نفر که همشون به هم وصل بودن (داشتن عکس میگرفتن خب نیشخند ) در آستانه ی افتادن جمعی قرار گرفتن و با هم شروع کردن به جیغ زدن

-توضیح: مسلماً اتوبوس اونقدر جا نداره که این همه آدم بخوان بشینن, واسه همین ایستاده بودیم اون وسط اتوبوس که یه فضای نسبتاً بازی هست نیشخند -


بعدش رسیدیم به یه ایستگاهی, نصف بچه ها میگفتن باید پیاده شیم نصف دیگه میگفتن نه ایستگاه بعدیه هیچی خلاصه پیاده شدیم و رفتیم نیشخند (ولی ایستگاه بعدی بود )

حالا اتفاقاتی که توی سندباد افتاد بماند نیشخند خنده  

ولی خیلی خوب بود؛ بچه ها love you allنیشخند


 

+ چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه

برقِ روح


از گرما داری خفه میشی, میخوای کولر رو روشن کنی میترسی به جای قبض برق قبض روح برات بیارن, بیخیال میشی.

خنثی نیشخند

+ پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ رو نوشت ؛ مینیمال

دین و دینی

سوال امتحان دینی ترم اول:

آیه ی شریفه ی "والّذین..." به چه کسانی اشاره دارد؟

 

خنثی

+ شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ دست نوشته ؛ مینیمال

با هزار تومان.

محک

 

عضو شوید.

+ شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ محک ؛ اهدای زندگی

شلوغ!!

سلام! خیلی وقته آپ نکردم ناراحت واقعا! خیلی کار داشتم! نیشخند

به شدت درگیر کارهای کارگاه بودم نیشخند این پوستر کارگاهمونه:

این کارگاه که تموم شه دوباره مثل قبل زود به زود میام نیشخند

 

+ شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ عکس ؛ سمپاد ؛ کارگاه علوم فرزانگان

عیـــــــد :دی

 عیدتون مبــــــــارک!   

+ شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ عکس

امروز

امروز دوشنبه است! و تقریباً از هفته ی پیش با بچه ها قرار گذاشتیم از دوشنبه دیگه نریم مدرسه و این چند روزو هم بچسبونیم به تعطیلات عید! {#emotions_dlg.e28}
ولی من همیشه تا روز آخر میرم مدرسه, چون مدرسه یِ خالی ِ بی معلم خیلی خوبه! خیلی خوش میگذره {#emotions_dlg.e28}
واسه همین امروز رفتم, 5 نفر دیگه هم اومده بودن  و چون خیلی کم بودیم کلاسا تشکیل نشدن و ما ول بودیم {#emotions_dlg.e28}

زنگ اول همینجوری گذشت, زنگ دوم تو سایت نشسته بودم و با خوشحالی داشتم کارامو انجام میدادم, که ناظممون اومد گفت بلند شو برو خونتون !!!! {#emotions_dlg.e3}

هیچی دیگه, منم بلند شدم وسائلمو جمع کردم... چشمتون روز بد نبینه... وقتی پامو از مدرسه گذاشتم بیرون بارون عین چی شروع شد!  و 10 متر که جلو تر رفتم تبدیل به تگرگ شد! (در حدی تگرگ بود که وقتی میشست روی لباسم, همینجوری می موند و جذب نمی شد! دقیقاً یخ بود! ) {#emotions_dlg.e28}
خلاصه عین موش آب کشیده رسیدم خونه {#emotions_dlg.e28}

الانم حوصله ام سر رفته نمیدونم چه کار کنم {#emotions_dlg.e7}  بیرون هم که نمیشه رفت تو این کوران! {#emotions_dlg.e48}

من میخوام برم مدرسه {#emotions_dlg.e13}

 

 

×بعد نوشت: من از این آدمای نامرد نیستم که به بکس میگن نمیایم ولی میان! من از همون اول گفتم میام و همه هم درکم میکنن که نمیتونم تو خونه بند شم {#emotions_dlg.e28}

+ دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩
ديدگاه
تگ ها: روزانه

رنگ رفته ی پرتقال های جمعه

بعد از ظهر های جمعه ها رو دوست دارم
چای پرتقال می خوریم و
بعدش میریم پیاده روی...

+ جمعه ٢٠ اسفند ۱۳۸٩
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ دست نوشته ؛ مینیمال

.

... خنثی

 

 

+ جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۸٩
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ عکس

.

یه روز خوب میاد... خنثی

+ یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ مینیمال

ما و شریف

چهار شنبه, پنجشنبه و جمعه (پریروز, دیروز و امروز) یه برنامه ای بود توی دانشگاه شریف که رفتیم

کلــــــــــــــی خوش گذشت, کلی از دوستامو پیدا کردم, مثل کیمیا و سها و روژان و تارا و پگاه و تهمینه و... کلی دوست خوب دیگه! نیشخند (سمانه جونم رو هم تو میتینگ دیدم!! نیشخند + زهرا و نیلوفر ستاره و بازم کلی آدم دیگه! نیشخند )

ولی الان که برگشتم خونه, (با وجود اینکه زندگی عادیم زندگی روزمره ای نیست) ؛

حس میکنم بعد از این همه که خوش گذشت, دارم وارد یه زندگی دوّار روزمره ی دیوانه کننده میشم!!
احساس بس وحشتناکیه! خنثی افسوس

 

+ جمعه ٦ اسفند ۱۳۸٩
ديدگاه
تگ ها: روزانه

:دی

امروز بردنمون سینما!! نیشخند فیلم "نفوذی" رو دیدیم!! به نظرم اصلاً جالب نبود خمیازه

ولی خب چون با بکس بودیم خوش گذشت نیشخند کلی خندیدیم, کلی خوردیم بعدم برگشتیم نیشخند

تو سینما که بودیم, دو تا از بچه ها با خودشون لیزر آورده بودن, مینداختن روی پرده, روی چشم آدم های فیلم خنده  قهقهه بعد یهو آقای مسئول سینما اومد با یه صدای کلفت (خنده) گفت: خانوما اگه لیزر بندازین فیلمو قطع میکنم!! عصبانی

خنده قهقهه

اتوبوس ها سر خیابون وایساده بودن و ما باید تا سر خیابون پیاده میرفتیم, از جلوی خونه ها که رد میشدیم مردم میومدن پشت پنجره چپ چپ نگاه میکردن خنده

یه خانومه هم از خونش اومد بیرون, یه ذره نگاه کرد گفت: اینجا چه خبره؟؟  تعجب

اینقدر موجودات عجیبی هستیم؟؟ سوال متفکر

 

نیشخند

+ شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٩
ديدگاه
تگ ها: روزانه

برادرم!

اینا چند تا از نقاشی های برادرم هستن! دفتر نقاشیشو چند روز پیش کش رفتم, دیدم نقاشی هاش خیلییییی  باحال اند!! قلب نیشخند

 

این 2 تا دارن تکواندو میکنن!!  خنده

ادامه
+ دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩
ديدگاه
تگ ها: عکس ؛ روزانه

گذر

اصلاً احساس خوبی ندارم. وقتایی که احساس خوبی ندارم خیلی بد مینویسم. ولی شاید لازم باشه بنویسم.

هیچ اتفاق خاصی نمیفته!! وقتایی که اتفاق خاصی نمیفته واقعاً فاجعه است. البته یه چیزی, دیشب یه اتفاق افتاد. تصادف کردیم. یه ماشین از پشت زد به ماشین مامانم. هم سپر اون شکست هم سپر ماشین مامانم. ولی بازم هیچی اتفاقی نیفتاد خمیازه , چون خیلی زود توافق کردن و رفتیم خونمون!!

 

همه میگن از بچه ها شاد بودنو یاد بگیریم! ولی کار غیر ممکنیه. بچه ها شادن چون آرزو هاشون کوچیکه. آرزو های برادر من نهایتِ نهایتش داشتن یه اسباب بازی خیلی خفنه!! ( پ.ن: من یادمه وقتی بچه بودم آرزو داشتم یه چسب مایع مثل اونی که توی تلویزیون دست اون خانومه که کاردستی درست میکرد دیده بودم, داشته باشم. هیچ وقتم به کسی نگفتم اون آرزوم رو, چون شنیده بودم نباید آرزوهام رو به کسی بگم. ولی مسئله اینجاست که اگه آرزومو به مامانم میگفتم, واسم از اون چسب ها میخرید و آرزوم بر آورده میشد! خنده )

 

 

واقعاً تاسف میخورم واسه بعضی آدم ها, اینقدر که جو گرفتتشون!! واقعاً قند و شکر میریزه از دهن شاعری که میگه:

آدمو سگ گاز بگیره ولی جو نگیره!  خنثی

 

حالتون گرفته شد, نه؟

نوشته های زمان احساس بد من رو نباید خوند!! نیشخند

 

 

×اسم بلاگمو عوض کردم. اسم قبلیش به نظرم خیلی کلیشه ای بود!! نیشخند

 

+ شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ دست نوشته

زندگیِ صفر و یکی

واقعاً سر کلاس عربی نشستن عذاب آوره!! کلافه باید یاد بگیریم هر کدوم از اعداد رو که میخوایم توی جمله بیاریم از چه قواعدی باید استفاده کنیم! 1 و2 واسه خودشون قاعده ی جدا, 3 تا 10 یه قاعده ی دیگه, 10 تا 100 یکی دیگه, اه! کلافه

- - - - - - - - - - - - - - - - -

کوییز های ریاضی نیشخند صفر و یکی! نیشخند یا صفر میشی یا یک. نیشخند

- - - - - - - - - - - - - - - - -

کارگاه!! بغل

- - - - - - - - - - - - - - - - -

4 شنبه میخوان ببرنمون اردو! بعد از قرن ها نیشخند

من فکر نمیکنم از اول سال 4 تا 4شنبه مدرسه رفته باشیم!! خب این مسئولین گرامی که اردو رو میندازن 4 شنبه, نمیگن معلم بدبختی که 4 شنبه ها کلاس داره با این همه تعطیلی که به 4 شنبه ها خورده چه جوری باید تا آخر سال درسو تموم کنه؟  منتظر

 

+ یکشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٩
ديدگاه
تگ ها: روزانه

مصائب قالب!

سلام!!

باور کنین من با خودم در گیری ندارم هر روز قالب عوض کنم! نیشخند ولی هر قالبی میذارم یه مشکلی واسش پیش میاد مجبور میشم عوض کنم! مثلاً همین آخرین قالبی که داشتم, خیلی ازش خوشم میومد, ولی سایتش به طور کلی انگار از صفحه ی روزگار محو شده! تعجب مجبور شدم عوضش کنم. نیشخند

+ جمعه ۱ بهمن ۱۳۸٩
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ مصائب قالب

خبر فوری!

 

خبر فوری: هواپیمای تهران-شیراز به سلامت به زمین نشست. کارشناسان در حال بررسی علت این ماجرا می باشند.

خنده

 


 

 

 

ادامه
+ دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩
ديدگاه
تگ ها: روزانه

The End

امتحانام تمووووووم شد!! yesssssss!!

+ پنجشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٩
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ مینیمال

زندگی!!

خسته ام!! خمیازه  افسوس خیلی زیاد! از امتحان هندسه اومدم, تازه رسیدم خونه

و برگه مو رسماً قهوه ای تحویل دادم. نیشخند

و همچنان دارم به سوتی قشنگی که دیشب دادم فکر میکنم!! خنده داشتم کتاب میخوندم, تلفن هم کنار دستم بود و یهو زنگ زد. شمارشو نگاه کردم, آخرش شبیه شماره ی خونه ی عموی مامانم بود. جواب که دادم یه خانوم بود که صداشم خیلی شبیه صدای زن عموی مامانم بود. بعد شروع کرد احوالپرسی, منم گفتم سلام زن عمو, خوبین؟ لیلا جون خوبن؟ عمو چه طورن؟ اون هی میگفت منو شناختی؟ هی من میگفتم بله بله!! خنده بعد یهو گفت من عروس خاله ی مامانتم! من بازم گفتم بله بله! قهقهه خنده

وای خیلی خجالت کشیدم خجالت دیگه اصلا نتونستم حرف بزنم گوشیو دادم به مامانم نیشخند خدا از این سوتی ها نصیب گرگ بیابون نکنه نیشخند

 

- - - - - - - - - -

 

امروز بعد از امتحان, دوستم گفت میای بریم شمس؟ (شمس یه کتاب فروشیه نزدیک مدرسمون) گفتم آره, بعد چون کلی وسیله دستش بود قرار شد من بند کفششو ببندم  (جایی هم که ایستاده بودیم روی زمین کلی خاک و اینا بود و به خاطر بارون صبح اونجا تقریباً گِلی بود) نیشخند  داشتم بند کفششو می بستم نمیدونم چی شد, تعادلشو از دست داد و به طرز خیلی خنده داری یهو از پشت افتاد زمین خنده بیچاره!! جفتمون داشتیم روده بر میشدیم خنده بعدشم دستش زخم شد ناراحت ایناها:

دست D:

ولی کلی خندیدیم نیشخند

+ پنجشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٩
ديدگاه
تگ ها: روزانه

آغوش

جرم من این است
که در خواب
از پنجره ی اتاق دختر خاله ام دیدم
مردی از پشت بام خانه شان
دوان دوان به آغوش مرگ پرید.

شب ها هراسان منتظر خواب میمانم که به چشمانم بیاید
و منتظر ناله ی دردناک یک قلب
و منتظر خونریزی یک خواب
و تمنای یک کابوس برای اتمام

جرم من این است
که بعد از انتظار
دوربینم را برمیدارم
در پیاده رو های زخم خورده
در پیاده رو های کثیف و کثافت دیده
با سایه ام –تنها کسم- بازی میکنم
و من مجرم هستم
چرا که دوستانم
خواهر پیدا کرده اند
بردادر یکی از آن ها برادر من هم هست
و یک دانش آموز انتقالی به مدرسه ی ما آمده است
و بوی شمع های رنگی در مدرسه ی ما پیچیده است
و ما باید سر کلاس زبان فارسی باشیم.
و کسی فکر میکند
و تحمل میکند
و کسی انتظار میکشد
و بی صدا
لب هایش کوچک میشوند
و گونه هایش تر
و تصمیم میگیرد مثل آن مردی که در خواب از پنجره ی اتاق دختر خاله ام دیدم
به آغوش مرگ بپرد...

 

دست نوشته ی خودم

+ پنجشنبه ٩ دی ۱۳۸٩
ديدگاه
تگ ها: دست نوشته ؛ روزانه