گوزن

میخوام بدونم کسی هست, که وقتی برای اولین بارش میخواسته "گوزن" رو بخونه؛ درست خونده باشه؟

+ شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۱
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ مینیمال ؛ دست نوشته

نظرشم در مورد کسی عوض نمیشد, مثلاً من همیشه به نظرش 18 بودم

یه معلم ادبیاتم داشتیم, اول نمره رو میذاشت بالای برگه, بعد شروع میکرد برگه رو صحیح کردن.

 

 

 

 

+ سه‌شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩۱
ديدگاه
تگ ها: دست نوشته ؛ مینیمال

nous aurons pour nous l'éternité

درخت های قطع شده, گربه های چاق, گندمزار های درخشان, حوضِ گِردی در وسط و آن دخترک -که آوازی را به فرانسه زمزمه میکرد-

تند و تند از ذهنِ کولیِ دوره گرد می گذشت و دور سرش میچرخید؛ که روزگاری دایره زنگی میزد و حالا در معبری در شهری شلوغ, جان میداد و شهر, مرگ را توی صورتش "ها" میکرد.

+ چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۱
ديدگاه
تگ ها: دست نوشته ؛ مینیمال

تن های من

تَن من, حالا

تَن ها ست

سردشه.

+ شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۱
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ مینیمال ؛ دست نوشته

serious, Felix

جدیدنا مامانم وقتی میخواد صدام کنه نمیگه بیا اینجا, میگه بدو اینجا.

 

+

+ چهارشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۱
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ دست نوشته ؛ مینیمال

Mentalité

وقتی این کتاب درسیای کَت و کُلُفت رو میبینم, یه شعفی تو وجودم جاری میشه اصن؛ چون از دیدنشون اولین چیزی که میاد تو ذهنم اینه که سال دیگه این موقع بیخودیاشونو اهدا میکنم به غرفه ی بازیافت و خوباشم به کتابخونه.

+ شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ دست نوشته ؛ مینیمال

مسیحی ها همون چادری ها

-مامــــــان این چیه؟

+کلیسا.

-کلیسا واسه چیه؟

+مسیحیا میرن توش دعا میکنن.

-آهان خودم میدونستم. مسیحیا هم که یعنی همون چادری ها.

+ پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ مینیمال ؛ دست نوشته

اگر

فرض کنیم x و y، هر کدام یک جناح/حزب/عقیده باشند، به طوری که تفکرات x در تقابل باشد با تفکرات y

آنگاه بد بخت ترین افراد کسانی هستند که در جناح/حزب/عقیده ای میانه رو و بین x و y  قرار داشته باشند، چون هم از x تو سری میخورند و هم از y.

+ دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
ديدگاه
تگ ها: مینیمال ؛ دست نوشته

منو بزنید

یه بارم با بابام سوار تاکسی شدیم, دهه فاطمیه اینا بود, طرف یه آهنگ گذاشته بود لیریکش این بود:

ادامه
+ پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ مینیمال ؛ دست نوشته

روزی که قوزک به کما رفت

همان روز بود. که پرنده ها از قفس آزاد شدند. همسایه ی کتابفروش آش نذری داد. سیما توی گوش توکا زد و خورشید خشک شد. برساوُش مگس جنوبی را کشت. خشکسالی تمام شد. کاکتوس ۱ ساله مُچاله شد و شکوفه های درخت انار، زرد آلو شدند.

 

 

 

 


1: سه شنبه ساعت خریدم.

2: چهار شنبه رفتم شمال.

3: جمعه رفتم رستوران خاور خانم.

4: شنبه امتحان ترم تاریخ رو غایب شدم.

5: شنبه موهامو کوتاه کردم.

6: کاکتوسم مُرد.

+ شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ مینیمال ؛ دست نوشته

ژوژمان

صبح ها؛توی سرویس؛ همان موقع که هر نشانه ی کوچکی کافیست تا ذهنم سوارش شود و برود.

امروز صبح از جلوی یک مدرسه رد شدیم. توی فکر رفتم، که مدرسه شبیه یک مدرسه ی دیگر است که اسمش یادم نیست. ولی قیافه ی مدیرش یادم است، که شبیه یکی از همکلاسی هایم بود در دوم دبستان که اسمش یادم نیست. ولی موهایش را یادم است که جور عجیبی بود. دختر ایرانی بود ولی ژاپن بزرگ شده بود. دفتر یادداشت هایی داشت با کاغذ های عجیب، که رنگ های گرم و معمولا همراه با قرمز داشتند و نوشته های ژاپنی و عکس جانور هایی شبیه کیتی؛ مثل استیکر های برجسته ای که داشت و آنها هم جانور هایی مثل کیتی بودند.

حرف زدنش دست و پا شکسته بود. برای چیز ها کلمه های مسخره به کار میبرد و وقتی توی حرف زدن نیازش به اصطلاحات میفتاد، مشکل حاد تر میشد.

یک بار که معلم جلوی نوشته های روی تخته ایستاده بود، گفت:"بکش کنار!"

صدای خنده بلندشد. آنقدر بلند که هم سرویسی هایم برگشتند و چپ چپ نگاهم کردند. توی فکر رفتم، که چه طور برایشان توضیح دهم این صدای خنده بلند دختر بچه های دوم دبستانی بود که شنیدند. که صدای خنده ی دختربچه های دوم دبستانی شبیه یک صدای دیگر است که اسمش یادم نیست.

+ یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ دست نوشته ؛ داستان

امروز

بپزی.

(چون تو گرمترین روز در چند روز اخیر، به خاطر اینکه روزای پیش سردت بوده گرمترین بلوزتو پوشیدی.)

زنگ که خورد با شعف از کلاس بیای بیرون ولی مجبور شی وایسی به خاطر یه چیزی که از دهنت پریده با امام حرف بزنی، بعد بدوی سوار سرویس شی، بعد یهو ببینی کیف پولت که کل پول توجیبی ماهت رو گذاشتی توش تو کیفت نیست، قید با سرویس رفتن رو میزنی و پیاده میشی بدو بدو برمیگردی مدرسه کیف پولتو پیدا میکنی و میری سوار تاکسی میشی، از فرط گیجی و عجله یادت میره پول تاکسیو بدی و راننده صدات میکنه و کلــــی خجالت میکشی، سوار اتوبوس که میشی یه پیرزن چاق و یه پیرزن لاغر پر حرف جلوت نشستن، ازت میپرسن کجا پیاده میشی میگی پارک وی، میگن پس کمک ما این پاکتارو بیار، با لبخند گشاد میگی باشه بعدش میبینی پاکتاشون روغن و برنج و عدس و نخود و کوفت و زهر ماره اندازه مصرف یه سالشون، موقع پیاده شدن از ۳ تا پاکتشون ۲ تاشو میدن به تو، بعدم یهو یادشون میاد اینجا نمیخوان پیاده شن ایستگاه بعدیه، بعد تو میگی ولی من میخوام اینجا پیاده شم و اونا هم که میخوان پاکت هاشونو حتماً تو بیاری همونجا پیاده میشن (بعدم یهو یادشون میاد که ئه نه درست پیاده شدن)، یکیشون خیلی آروم راه میره ۳ کیلومترعقب میفته، آخرم چون اونا میخوان برن پایانه ی افشار تو مجبور میشی بری اونجا و راهتو دور کنی، بعد که پاکتو میذاری زمین میبینی دستت کبود و بی حس شده و دلیل اینکه چند دقیقه است سنگینی پاکتو حس نمیکنی رو میفهمی، بعد به خاطر اینکه رفتی اونور چهار راه مجبور میشی از قسمتی از خیابون رد شی که همیشه از رد شدن ازش میترسی، شِط گفتن از زبونت نمیفته، بعد عین جنازه میرسی و آب میخوری و شروع میکنی به تایپ کردن.

+ سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ دست نوشته ؛ داستان

دانشگاه پلی تکنیک و Canon G 12

1: من مودی هستم. خیلی زیاد و بد جور. گند هستم در واقع.

 

2: ×

 

3: او حرف مرا در دو مورد قبول نمیکند. دانشگاه پلی تکنینک و Canon G 12. البته این فکری بود که قبلا میکردم، دیشب فهمیدم او حرف من را در ۱۶۳ مورد قبول نمیکند.

 

4: نُت ها را میتوان به کلام آورد. میتوان دید. دست زد بهشان. نت ها زندگی میکنند. میخورند. میخوابند. میخندند. سیگار می کشند. عاشق میشوند. میمیرند. همه ی این کار ها را هم بهتر از آدم ها بلدند انجام دهند.* 

 

 


*وقتی قشنگ ترین آهنگ دنیا را گوش میدادم این ها را فهمیدم.

+ چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ دست نوشته

کافه شهرام

ایستاده ام. جلوی کافه شهرام، با کلاه شاپوی عزیزم. هر از گاهی پکی میزنم و در نخ اینم که دفعه ی بعد او را بیاورم کافه شهرام. شاید دو تا اسپرسو مخصوص سفارش دهیم. سفارشمان را آن گارسون عینکی بیاورد و موقع گذاشتن فنجان ها، زل بزند به انگشتر های او.

موقع خوردن اسپرسویم سرفه ام بگیرد. او دو بار دستش را تکان بدهد برای کنار زدن دود پک هایی که زدم، ۳ بار هم شالش را مرتب کند. من فنجانم را روی میز بگذارم، سرم را ببرم جلو و شمعِ آبیِ رویِ میز را بو کنم و او بخندد. بعد که فنجانم را بردارم، رد گِردی از فنجان روی میز مانده باشد. بعد او از دود خسته شود و بگوید "بریم دیگه."، بعد هم همان گارسون عینکی بیاید و صورتحساب را بگذارد روی میز و چند تا پول کهنه که بینشان یک اسکناس نو تر هم هست، به او بدهم و وقتی سرم را برگردانم، او رفته باشد. بعد بروم پایین و با کلاه شاپوی عزیزم بایستم جلوی کافه، هر از گاهی پکی بزنم و در نخ این بروم که دفعه ی بعد او را بیاورم کافه شهرام. شاید دو تا اسپرسو مخصوص سفارش دهیم.

+ جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱
ديدگاه
تگ ها: دست نوشته ؛ داستان

معلوم هست یا نه؟

زندگی -از اولش تا آخرش- نزدیک تر شدن به مرگه.[1][2]

 

 

 

 


1: از صدام معلومه دارم فیلسوف میشم؟ نیشخند
2: از صدام معلومه دارم میمیرم؟ نیشخند

+ دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ دست نوشته ؛ مینیمال

سرانجام یافت

می رویم , اما

سر انجامِ ما خواهد رسید؛ با شنیدن آهنگ هایی مثل Le Moulin و آرشیو کردن عکس های nice alone و تلاش برای اصلاح.

با 24 ساعته فکر کردن به روز های خوب آینده, در تباهی و سیاهیِ حال, در پوچیِ حال, در بی ثمریِ حال و بی رمقی.

ما سر انجام خواهیم یافت با شبکیه های تجزیه شده و روان های پوچ و بداخلاقی خودمان و بقیه و خیال هایِ به قهقرا رسیده.[1]

 

1: زندگی این روز ها را, هیچ دوست ندارم. [2]

2: همین که حرف های خودم را هنوز میفهمم, مرا کفایت.

 

 


1: از فرطِ خیالبافی.

2: هر چند که این روز ها خیلی خوب هستند.

+ جمعه ۱٢ اسفند ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ دست نوشته

La Noyée

1: باید رفت؛ ماندن برای کسانیست که حرفی برای گفتن دارند.

2: راضی ام از عکسا :)

3: شِبهِ فالُئِر ها برای من اهمیتی ندارند. این فالُئِر ها هستند که حتی وقتی نباشند, هستند. وقتی که من هم نباشم باز هم هستند و همین بس.

4: این آدم های متقلب روی نِروم هستند. خیلی زیاد, در حدی که از اینکه با آن شدت بد نگاهشان کردم, پشیمان نیستم اصلاً. به هر حال متقلب ها همشان مثل هم هستند؛ چه آن هایی که اسمت را میدزدند, چه آن هایی که آثار[1]ت را میدزدند, چه آن هایی که تو را میدزدند.

5: من مودی هستم, تقریباً در مورد همه چیز (کاریش هم نمیشود کرد)
یک روز تصمیم میگیرم اینجا را ببرم روی دامینم, یک روز تصمیم میگیرم تعطیلش کنم. کاریش هم نمیشود کرد.

 

 


 1: اعم از نوشته و شعر و و اختراع و اکتشاف و راه حل مسئله های حل شده و گزینه ی مورد نظر و عکس و نقاشی و مجسمه (و هر گونه هنر بصری دیگر).

+ جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ دست نوشته ؛ عکس

مسخره

امروز رفتم مدرسه,

مدرسه همون بود, با یه مشتِ اولای جدید.
مدرسه هیچ فرقی با سالِ پیش نداشت. دقیقاً به مسخرگی و بی مزگی پارسال بود,
با همون آدمای پارسال, معلمای پارسال. فقط کلاسمون یه ساعت داشت, یه ساعتِ خوابیده.

دوست نداشتم اصلاً.
اصلاً.

+ یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ دست نوشته

مثلِ خودت.

میدونی, اینم مثلِ خودته. درسته که 3 سالِ اولِ زندگیشو باهاش بودی و خوب هم بودین با هم. ولی نمیفهمم چرا اینقدرررر مثل توئه.

میبرمش پارک هر روز صبح, همون پارکی که تو رو میبردم. همون دوچرخه ای رو سوار میشه که تو سوار میشدی. خیلــی یادت میفتم.

خوش اخلاق نبودی زیاد, مخصوصاً وقتی خوابت میگرفت. خیلی وقتا هم اذیت میکردی. باهوش بودی, الان که فکر میکنم میبینم این مثه تو باهوش نیست. بدت میومد همش ازت سوال بپرسم در مورد اتفاقایی که تو مدرسه واست میفتاد؛ اما من میپرسیدم. نمیدونم چرا. پر خور بودی, اونقدر میخوردی که نگرانت بودم مریض بشی از این زیاد خوردن. دلم نمیومد جلوی خوردنتو بگیرم ولی. البته منم سرت داد میزدما. خیلی عصبی بودم اون موقع ها. موهامو رنگ میکردم از بس که زود سفید شده بودن غذا هامو میسوزوندم, ظرف ها از دستم میفتادن میشکستن. من حالم خوب نبود, ولی کاش میتونستم واسه تو خوب باشم. یعنی اگه میدونستم این اتفاق میفته حتماً واست خوب میبودم. الان سعی میکنم واسه خواهرت خوب باشم عوضش. چون مثه توئه, همون دوچرخه ای رو سوار میشه که تو سوار میشدی.

میدونم دیگه ظهرا از مدرسه بر نمیگردی, واسه همین منتظرت نمیشینم پشت پنجره.

ولی

دخترم, کاش نمیمردی.

+ دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: داستان ؛ دست نوشته

شب

توی این شبِ مسخره

چی بهتر از خوردنِ یه فنجون یاسمن با یه بیسکوییتِ پرتقالیه؟

+ شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ دست نوشته ؛ مینیمال

دین و دینی

سوال امتحان دینی ترم اول:

آیه ی شریفه ی "والّذین..." به چه کسانی اشاره دارد؟

 

خنثی

+ شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ دست نوشته ؛ مینیمال

رنگ رفته ی پرتقال های جمعه

بعد از ظهر های جمعه ها رو دوست دارم
چای پرتقال می خوریم و
بعدش میریم پیاده روی...

+ جمعه ٢٠ اسفند ۱۳۸٩
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ دست نوشته ؛ مینیمال

گذر

اصلاً احساس خوبی ندارم. وقتایی که احساس خوبی ندارم خیلی بد مینویسم. ولی شاید لازم باشه بنویسم.

هیچ اتفاق خاصی نمیفته!! وقتایی که اتفاق خاصی نمیفته واقعاً فاجعه است. البته یه چیزی, دیشب یه اتفاق افتاد. تصادف کردیم. یه ماشین از پشت زد به ماشین مامانم. هم سپر اون شکست هم سپر ماشین مامانم. ولی بازم هیچی اتفاقی نیفتاد خمیازه , چون خیلی زود توافق کردن و رفتیم خونمون!!

 

همه میگن از بچه ها شاد بودنو یاد بگیریم! ولی کار غیر ممکنیه. بچه ها شادن چون آرزو هاشون کوچیکه. آرزو های برادر من نهایتِ نهایتش داشتن یه اسباب بازی خیلی خفنه!! ( پ.ن: من یادمه وقتی بچه بودم آرزو داشتم یه چسب مایع مثل اونی که توی تلویزیون دست اون خانومه که کاردستی درست میکرد دیده بودم, داشته باشم. هیچ وقتم به کسی نگفتم اون آرزوم رو, چون شنیده بودم نباید آرزوهام رو به کسی بگم. ولی مسئله اینجاست که اگه آرزومو به مامانم میگفتم, واسم از اون چسب ها میخرید و آرزوم بر آورده میشد! خنده )

 

 

واقعاً تاسف میخورم واسه بعضی آدم ها, اینقدر که جو گرفتتشون!! واقعاً قند و شکر میریزه از دهن شاعری که میگه:

آدمو سگ گاز بگیره ولی جو نگیره!  خنثی

 

حالتون گرفته شد, نه؟

نوشته های زمان احساس بد من رو نباید خوند!! نیشخند

 

 

×اسم بلاگمو عوض کردم. اسم قبلیش به نظرم خیلی کلیشه ای بود!! نیشخند

 

+ شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ دست نوشته

اوژنی گرانده

این خیابان های کثیف

این خیابان های آبی-خاکستری

این نگاه های یخ زده

آدم هایی که مشغول مردنشان هستند

و کتاب هایی که سیمی کردنشان نیم ساعت طول میکشد.

اگر جوجه تیغی ها به خودشان زنجیر آویزان نمیکردند

و تو روی تفکرات من وایتکس نمی ریختی

خیابان ها کثیف نمیشد

و من معنی اوژنی گرانده را میفهمیدم!

 

دست نوشته ی خودم

+ سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩
ديدگاه
تگ ها: دست نوشته

آغوش

جرم من این است
که در خواب
از پنجره ی اتاق دختر خاله ام دیدم
مردی از پشت بام خانه شان
دوان دوان به آغوش مرگ پرید.

شب ها هراسان منتظر خواب میمانم که به چشمانم بیاید
و منتظر ناله ی دردناک یک قلب
و منتظر خونریزی یک خواب
و تمنای یک کابوس برای اتمام

جرم من این است
که بعد از انتظار
دوربینم را برمیدارم
در پیاده رو های زخم خورده
در پیاده رو های کثیف و کثافت دیده
با سایه ام –تنها کسم- بازی میکنم
و من مجرم هستم
چرا که دوستانم
خواهر پیدا کرده اند
بردادر یکی از آن ها برادر من هم هست
و یک دانش آموز انتقالی به مدرسه ی ما آمده است
و بوی شمع های رنگی در مدرسه ی ما پیچیده است
و ما باید سر کلاس زبان فارسی باشیم.
و کسی فکر میکند
و تحمل میکند
و کسی انتظار میکشد
و بی صدا
لب هایش کوچک میشوند
و گونه هایش تر
و تصمیم میگیرد مثل آن مردی که در خواب از پنجره ی اتاق دختر خاله ام دیدم
به آغوش مرگ بپرد...

 

دست نوشته ی خودم

+ پنجشنبه ٩ دی ۱۳۸٩
ديدگاه
تگ ها: دست نوشته ؛ روزانه