ژوژمان

صبح ها؛توی سرویس؛ همان موقع که هر نشانه ی کوچکی کافیست تا ذهنم سوارش شود و برود.

امروز صبح از جلوی یک مدرسه رد شدیم. توی فکر رفتم، که مدرسه شبیه یک مدرسه ی دیگر است که اسمش یادم نیست. ولی قیافه ی مدیرش یادم است، که شبیه یکی از همکلاسی هایم بود در دوم دبستان که اسمش یادم نیست. ولی موهایش را یادم است که جور عجیبی بود. دختر ایرانی بود ولی ژاپن بزرگ شده بود. دفتر یادداشت هایی داشت با کاغذ های عجیب، که رنگ های گرم و معمولا همراه با قرمز داشتند و نوشته های ژاپنی و عکس جانور هایی شبیه کیتی؛ مثل استیکر های برجسته ای که داشت و آنها هم جانور هایی مثل کیتی بودند.

حرف زدنش دست و پا شکسته بود. برای چیز ها کلمه های مسخره به کار میبرد و وقتی توی حرف زدن نیازش به اصطلاحات میفتاد، مشکل حاد تر میشد.

یک بار که معلم جلوی نوشته های روی تخته ایستاده بود، گفت:"بکش کنار!"

صدای خنده بلندشد. آنقدر بلند که هم سرویسی هایم برگشتند و چپ چپ نگاهم کردند. توی فکر رفتم، که چه طور برایشان توضیح دهم این صدای خنده بلند دختر بچه های دوم دبستانی بود که شنیدند. که صدای خنده ی دختربچه های دوم دبستانی شبیه یک صدای دیگر است که اسمش یادم نیست.

+ یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ دست نوشته ؛ داستان

امروز

بپزی.

(چون تو گرمترین روز در چند روز اخیر، به خاطر اینکه روزای پیش سردت بوده گرمترین بلوزتو پوشیدی.)

زنگ که خورد با شعف از کلاس بیای بیرون ولی مجبور شی وایسی به خاطر یه چیزی که از دهنت پریده با امام حرف بزنی، بعد بدوی سوار سرویس شی، بعد یهو ببینی کیف پولت که کل پول توجیبی ماهت رو گذاشتی توش تو کیفت نیست، قید با سرویس رفتن رو میزنی و پیاده میشی بدو بدو برمیگردی مدرسه کیف پولتو پیدا میکنی و میری سوار تاکسی میشی، از فرط گیجی و عجله یادت میره پول تاکسیو بدی و راننده صدات میکنه و کلــــی خجالت میکشی، سوار اتوبوس که میشی یه پیرزن چاق و یه پیرزن لاغر پر حرف جلوت نشستن، ازت میپرسن کجا پیاده میشی میگی پارک وی، میگن پس کمک ما این پاکتارو بیار، با لبخند گشاد میگی باشه بعدش میبینی پاکتاشون روغن و برنج و عدس و نخود و کوفت و زهر ماره اندازه مصرف یه سالشون، موقع پیاده شدن از ۳ تا پاکتشون ۲ تاشو میدن به تو، بعدم یهو یادشون میاد اینجا نمیخوان پیاده شن ایستگاه بعدیه، بعد تو میگی ولی من میخوام اینجا پیاده شم و اونا هم که میخوان پاکت هاشونو حتماً تو بیاری همونجا پیاده میشن (بعدم یهو یادشون میاد که ئه نه درست پیاده شدن)، یکیشون خیلی آروم راه میره ۳ کیلومترعقب میفته، آخرم چون اونا میخوان برن پایانه ی افشار تو مجبور میشی بری اونجا و راهتو دور کنی، بعد که پاکتو میذاری زمین میبینی دستت کبود و بی حس شده و دلیل اینکه چند دقیقه است سنگینی پاکتو حس نمیکنی رو میفهمی، بعد به خاطر اینکه رفتی اونور چهار راه مجبور میشی از قسمتی از خیابون رد شی که همیشه از رد شدن ازش میترسی، شِط گفتن از زبونت نمیفته، بعد عین جنازه میرسی و آب میخوری و شروع میکنی به تایپ کردن.

+ سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ دست نوشته ؛ داستان

کافه شهرام

ایستاده ام. جلوی کافه شهرام، با کلاه شاپوی عزیزم. هر از گاهی پکی میزنم و در نخ اینم که دفعه ی بعد او را بیاورم کافه شهرام. شاید دو تا اسپرسو مخصوص سفارش دهیم. سفارشمان را آن گارسون عینکی بیاورد و موقع گذاشتن فنجان ها، زل بزند به انگشتر های او.

موقع خوردن اسپرسویم سرفه ام بگیرد. او دو بار دستش را تکان بدهد برای کنار زدن دود پک هایی که زدم، ۳ بار هم شالش را مرتب کند. من فنجانم را روی میز بگذارم، سرم را ببرم جلو و شمعِ آبیِ رویِ میز را بو کنم و او بخندد. بعد که فنجانم را بردارم، رد گِردی از فنجان روی میز مانده باشد. بعد او از دود خسته شود و بگوید "بریم دیگه."، بعد هم همان گارسون عینکی بیاید و صورتحساب را بگذارد روی میز و چند تا پول کهنه که بینشان یک اسکناس نو تر هم هست، به او بدهم و وقتی سرم را برگردانم، او رفته باشد. بعد بروم پایین و با کلاه شاپوی عزیزم بایستم جلوی کافه، هر از گاهی پکی بزنم و در نخ این بروم که دفعه ی بعد او را بیاورم کافه شهرام. شاید دو تا اسپرسو مخصوص سفارش دهیم.

+ جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱
ديدگاه
تگ ها: دست نوشته ؛ داستان

مثلِ خودت.

میدونی, اینم مثلِ خودته. درسته که 3 سالِ اولِ زندگیشو باهاش بودی و خوب هم بودین با هم. ولی نمیفهمم چرا اینقدرررر مثل توئه.

میبرمش پارک هر روز صبح, همون پارکی که تو رو میبردم. همون دوچرخه ای رو سوار میشه که تو سوار میشدی. خیلــی یادت میفتم.

خوش اخلاق نبودی زیاد, مخصوصاً وقتی خوابت میگرفت. خیلی وقتا هم اذیت میکردی. باهوش بودی, الان که فکر میکنم میبینم این مثه تو باهوش نیست. بدت میومد همش ازت سوال بپرسم در مورد اتفاقایی که تو مدرسه واست میفتاد؛ اما من میپرسیدم. نمیدونم چرا. پر خور بودی, اونقدر میخوردی که نگرانت بودم مریض بشی از این زیاد خوردن. دلم نمیومد جلوی خوردنتو بگیرم ولی. البته منم سرت داد میزدما. خیلی عصبی بودم اون موقع ها. موهامو رنگ میکردم از بس که زود سفید شده بودن غذا هامو میسوزوندم, ظرف ها از دستم میفتادن میشکستن. من حالم خوب نبود, ولی کاش میتونستم واسه تو خوب باشم. یعنی اگه میدونستم این اتفاق میفته حتماً واست خوب میبودم. الان سعی میکنم واسه خواهرت خوب باشم عوضش. چون مثه توئه, همون دوچرخه ای رو سوار میشه که تو سوار میشدی.

میدونم دیگه ظهرا از مدرسه بر نمیگردی, واسه همین منتظرت نمیشینم پشت پنجره.

ولی

دخترم, کاش نمیمردی.

+ دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: داستان ؛ دست نوشته

رولد دالِ عزیز

سایت رسمیِ نویسنده ی مورد علاقه ام,

رولد دال

ادامه
+ سه‌شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: اینترنت ؛ داستان ؛ عکس ؛ رولد دال

مرگ در ساعت 11

دوست ندارم تو وبلاگم زیاد کپی پیست کنم!! ولی این داستانو خیلی دوست دارم. نیشخند بخونیدش. نیشخند نویسنده اش هم ناشناسه.

 

 

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت 11 صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.


این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.

 

کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت 11 صبح روزهای یکشنبه می میرد.


به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه، چند دقیقه قبل از ساعت 11 در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.


در محل و ساعت موعود، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ...

دو دقیقه به ساعت 11 مانده بود که « پوکی جانسون » نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات (Life support system) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد...!! 

 

قشنگ بود؟ نیشخند

 

+ پنجشنبه ٢ دی ۱۳۸٩
ديدگاه
تگ ها: رو نوشت ؛ داستان