دانشجو

"...

بلافاصله خروس خواند و پطروس  در حالی که از دور به عیسی مسیح نگاه میکرد, سخنانی را به یاد آورد که در آن شامگاه از عیسی مسیح شنیده بود... به یاد آورد, به هوش آمد, از حیاط بیرون رفت و زار زار گریست. آن صحنه را تصور میکنم: آن باغ آرام ِ آرام, تاریکِ تاریک, و در آن آرامش, صدای هق هقی مداوم و خفیف...»

..."

 

داستان "دانشجو", آنتوان چخوف  

+ چهارشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٩
ديدگاه
تگ ها: رو نوشت