امروز

امروز دوشنبه است! و تقریباً از هفته ی پیش با بچه ها قرار گذاشتیم از دوشنبه دیگه نریم مدرسه و این چند روزو هم بچسبونیم به تعطیلات عید! {#emotions_dlg.e28}
ولی من همیشه تا روز آخر میرم مدرسه, چون مدرسه یِ خالی ِ بی معلم خیلی خوبه! خیلی خوش میگذره {#emotions_dlg.e28}
واسه همین امروز رفتم, 5 نفر دیگه هم اومده بودن  و چون خیلی کم بودیم کلاسا تشکیل نشدن و ما ول بودیم {#emotions_dlg.e28}

زنگ اول همینجوری گذشت, زنگ دوم تو سایت نشسته بودم و با خوشحالی داشتم کارامو انجام میدادم, که ناظممون اومد گفت بلند شو برو خونتون !!!! {#emotions_dlg.e3}

هیچی دیگه, منم بلند شدم وسائلمو جمع کردم... چشمتون روز بد نبینه... وقتی پامو از مدرسه گذاشتم بیرون بارون عین چی شروع شد!  و 10 متر که جلو تر رفتم تبدیل به تگرگ شد! (در حدی تگرگ بود که وقتی میشست روی لباسم, همینجوری می موند و جذب نمی شد! دقیقاً یخ بود! ) {#emotions_dlg.e28}
خلاصه عین موش آب کشیده رسیدم خونه {#emotions_dlg.e28}

الانم حوصله ام سر رفته نمیدونم چه کار کنم {#emotions_dlg.e7}  بیرون هم که نمیشه رفت تو این کوران! {#emotions_dlg.e48}

من میخوام برم مدرسه {#emotions_dlg.e13}

 

 

×بعد نوشت: من از این آدمای نامرد نیستم که به بکس میگن نمیایم ولی میان! من از همون اول گفتم میام و همه هم درکم میکنن که نمیتونم تو خونه بند شم {#emotions_dlg.e28}

+ دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩
ديدگاه
تگ ها: روزانه