فدریکو گارسیا لورکا

کلماتت را که قدم زدم
دانستم
خونی که از قلب و از پاهایم می گذرد
یکی است.

  و چرا پنج عصر
گاهی تا ساعت ها بعد
در اتاقم میماند.

من فکر میکنم
گلوله ای که سمت تو شلیک شد
لیوانی آب بود
بر جنگلی که آتش گرفته است.
و سوختن
در آتشی که تو برپا می کنی؛ لذتی ست
چون روشن کردن سیگار با خورشید...

 

 

گروس عبدالملکیان

+ پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩
ديدگاه
تگ ها: رو نوشت