گذر

اصلاً احساس خوبی ندارم. وقتایی که احساس خوبی ندارم خیلی بد مینویسم. ولی شاید لازم باشه بنویسم.

هیچ اتفاق خاصی نمیفته!! وقتایی که اتفاق خاصی نمیفته واقعاً فاجعه است. البته یه چیزی, دیشب یه اتفاق افتاد. تصادف کردیم. یه ماشین از پشت زد به ماشین مامانم. هم سپر اون شکست هم سپر ماشین مامانم. ولی بازم هیچی اتفاقی نیفتاد خمیازه , چون خیلی زود توافق کردن و رفتیم خونمون!!

 

همه میگن از بچه ها شاد بودنو یاد بگیریم! ولی کار غیر ممکنیه. بچه ها شادن چون آرزو هاشون کوچیکه. آرزو های برادر من نهایتِ نهایتش داشتن یه اسباب بازی خیلی خفنه!! ( پ.ن: من یادمه وقتی بچه بودم آرزو داشتم یه چسب مایع مثل اونی که توی تلویزیون دست اون خانومه که کاردستی درست میکرد دیده بودم, داشته باشم. هیچ وقتم به کسی نگفتم اون آرزوم رو, چون شنیده بودم نباید آرزوهام رو به کسی بگم. ولی مسئله اینجاست که اگه آرزومو به مامانم میگفتم, واسم از اون چسب ها میخرید و آرزوم بر آورده میشد! خنده )

 

 

واقعاً تاسف میخورم واسه بعضی آدم ها, اینقدر که جو گرفتتشون!! واقعاً قند و شکر میریزه از دهن شاعری که میگه:

آدمو سگ گاز بگیره ولی جو نگیره!  خنثی

 

حالتون گرفته شد, نه؟

نوشته های زمان احساس بد من رو نباید خوند!! نیشخند

 

 

×اسم بلاگمو عوض کردم. اسم قبلیش به نظرم خیلی کلیشه ای بود!! نیشخند

 

+ شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ دست نوشته