nous aurons pour nous l'éternité

درخت های قطع شده, گربه های چاق, گندمزار های درخشان, حوضِ گِردی در وسط و آن دخترک -که آوازی را به فرانسه زمزمه میکرد-

تند و تند از ذهنِ کولیِ دوره گرد می گذشت و دور سرش میچرخید؛ که روزگاری دایره زنگی میزد و حالا در معبری در شهری شلوغ, جان میداد و شهر, مرگ را توی صورتش "ها" میکرد.

+ چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۱
ديدگاه
تگ ها: دست نوشته ؛ مینیمال