امروز

بپزی.

(چون تو گرمترین روز در چند روز اخیر، به خاطر اینکه روزای پیش سردت بوده گرمترین بلوزتو پوشیدی.)

زنگ که خورد با شعف از کلاس بیای بیرون ولی مجبور شی وایسی به خاطر یه چیزی که از دهنت پریده با امام حرف بزنی، بعد بدوی سوار سرویس شی، بعد یهو ببینی کیف پولت که کل پول توجیبی ماهت رو گذاشتی توش تو کیفت نیست، قید با سرویس رفتن رو میزنی و پیاده میشی بدو بدو برمیگردی مدرسه کیف پولتو پیدا میکنی و میری سوار تاکسی میشی، از فرط گیجی و عجله یادت میره پول تاکسیو بدی و راننده صدات میکنه و کلــــی خجالت میکشی، سوار اتوبوس که میشی یه پیرزن چاق و یه پیرزن لاغر پر حرف جلوت نشستن، ازت میپرسن کجا پیاده میشی میگی پارک وی، میگن پس کمک ما این پاکتارو بیار، با لبخند گشاد میگی باشه بعدش میبینی پاکتاشون روغن و برنج و عدس و نخود و کوفت و زهر ماره اندازه مصرف یه سالشون، موقع پیاده شدن از ۳ تا پاکتشون ۲ تاشو میدن به تو، بعدم یهو یادشون میاد اینجا نمیخوان پیاده شن ایستگاه بعدیه، بعد تو میگی ولی من میخوام اینجا پیاده شم و اونا هم که میخوان پاکت هاشونو حتماً تو بیاری همونجا پیاده میشن (بعدم یهو یادشون میاد که ئه نه درست پیاده شدن)، یکیشون خیلی آروم راه میره ۳ کیلومترعقب میفته، آخرم چون اونا میخوان برن پایانه ی افشار تو مجبور میشی بری اونجا و راهتو دور کنی، بعد که پاکتو میذاری زمین میبینی دستت کبود و بی حس شده و دلیل اینکه چند دقیقه است سنگینی پاکتو حس نمیکنی رو میفهمی، بعد به خاطر اینکه رفتی اونور چهار راه مجبور میشی از قسمتی از خیابون رد شی که همیشه از رد شدن ازش میترسی، شِط گفتن از زبونت نمیفته، بعد عین جنازه میرسی و آب میخوری و شروع میکنی به تایپ کردن.

+ سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ دست نوشته ؛ داستان