پدر توریسم ایران

این سفرنامه ی من است. اگر بخوانید, متوجه میشوید سفر به کجا.

بعضی ها این سفرنامه را به جهت توجه و دقت در جزئیات, به تاریخ بیهقی تشبیه میکنند حتی

این که کسی حوصله خواندن این را نداشته باشد اصلاً برایم ناراحت کننده نیست و به همه حق میدهم, چون خیلی واقعاً طولانی است. بیشتر به جهت دل خودم و برای خودم, به عنوان یک چیزِ واقعاً دایِری (diary) نوشته ام اش لبخند


۱
قبل از رفتن, دو زنگ سر کلاس برینگ مثلثات بودیم. وقتی تموم شد آقای معلم حسابان بهمون گفت که براش سوغاتی صدف بیاریم.

با مقادیری شلوغی و سر و صدا که (من در نهایت تعجب توش دخیل نبودم چون من پدر سر و صدای ایران ام) رفتیم راه آهن، تو اتوبوس هم موفق شدم اونجوری که مدت ها بود دلم میخواست با فتح آبادی حرف بزنم و بتوپم بهش. بدممممم میاد ازش! اه! کلاً ایشون پدر اذیت کردن دوربین ایران هم هست.

توی کوپه. دو تا پای کوثر با هم رفت توی سطل آشغال. کوثر پدر حرکات جالبِ ایرانه.

قطار سرعتشو در حد سرعت رشد مغز جلبک آورده پایین، صدای پژی همچنان از کوپه بغلی میاد. صدای جیر جیر یه چیزی هم از سقف میاد. پگاه سعی میکنه بخوابه، لباشو جمع کرده، نگاش که میکنم میبینم روی نصف صورتش آفتاب افتاده و نصف دیگه اش سایه که کمپوزیسیون خیلی قشنگیه.

قطار وایساد، از طرف رئیس قطار دارن به بعضی کوپه ها تذکر میدن ساکت باشن. صدای دست، جیغ، پژی.

 

۲
کوثر و پگاه رفتند توی کوپه ی بغلی. تنهام اینجا. چسبیدم به نردبون، رو به پنجره، پشت به در کوپه، کفش آبی تیره، شلوار جین مشکی، یقه اسکی آبی نفتی یا شایدم سرمه ای. چند تا بطری آب، صدای جیغ، کیف قرمز کوچولوی خوراکیای کوثر با عکسای سفید، گوشی کوثر، سیم شارژرم.

گوشی کوثر زنگ میزنه. میرم کوپه بغلی صداش میکنم، یه آقائه از ته واگن یه جوری نگاه میکنه انگار تا حالا یه آدم توی کفش آبی تیره و جین مشکی و یقه اسکی سرمه ای ندیده. پدر بد نگاه کردنِ ایرانه.

کوثر اومد. با باباش حرف زد و ازش پرسید باید برای سرگیجه پگاه چه کار کرد. بعدم رفت.

پارمیس جیغ زد، پژی خندید.

قطار باز وایساد. پژی جیغ زد.

آبمیوه ی پرتقالی با کلوچه ی نارگیلی میخورم. '۱۵:۲۸

 

۳
ساعت پنج و نیم شده یعنی حدودا ۴ ساعته راه افتادیم. نگار خوابیده بود، الان بیدار شد. اونی که الان داره اس ام اس میده، اصلا حوصلشو ندارم. مامانم اصلا زنگ نزد بهم. هوا هم تاریکه نمیتونم عکس بگیرم درست حسابی. حس میکنم پام داره میمیره از بس توی کفش مونده. پام الان پدر بیچارگی ایرانه.

اه
اه
الان مودم افتضاحه. اه.

۱۷:۴۵

 

۴
دعوا

 

۵
صدای آقای مرادی، پارمیس، نیلوفر، پگاه، کوثر.

 

۶
همچنان دعوا.

 

۷
کوپه ی ۷، بعد از چیزایی که پژی گفت نیاز داشتم به مقادیری خوشحالی. دعوا همچنان. همراه با مقادیری یاس از طرف مقابل. نمیخوام.

لامپ خاموش. Backstreetboys - in complete  با صدایِ خوبِ نه بلند نه آروم، کیمیا که سمت چپمه باهاش میخونه. نور گوشی افتاده رو صورتم. این لحظات پدر لحظات ِ خوبِ ایرانن.

آدمی که پژی گفت واقعا گناه داره.

20:13

 

۸
کوپه ی خودمون (۶).

بعد از مقادیر نسبتاً زیادی سر و صدا، میخوابم و آرنجم به خاطر اصابتش به دسته ی درِ شلِ اون وسط موقعی که داشتم از پگاه با فُکِسِ منوال عکس میگرفتم درد میکنه خیلی.

طبقه ی وسط میخوابم. این زیر کوثره، اون زیر هم پگاه؛ و نگار و ساینا و پژی هنوز مافیا بازی میکنند.خیلی هم گشنمه. پدر گشنگی ایرانم.

 

۹
دیشب پگاه و کوثر با سر و صدای نسبتا کمی اومدن توی کوپه. حدودا نیم ساعت بعد پژی و ساینا و نگار با کلی سر و صدا اومدن. بعد شروع کردن مشت زدن به پارتیشن که به کوپه ی بغلی پیغام بدن. هر چی هم بهشون میگفتیم ساکت، انگار نه انگار. قابلیت اینو داشتم که کله ی پژی رو بکنم. پدر کله کندنِ ایران بودم.

امروز صبح اول آدما رو برای نماز بیدار کردن. بعد کم کم خوابم برده بود که این پژی ... بیدار شد و دیگه نذاشت بخوابیم.

دیشب هم پنجره باز مونده بود و کلی ماسه و شن روان اومده بود تو و نشسته بود روی مانتوی کوثر و روی کیفم و توی کیفم و روی حتی کلیپسم! پدرِ شنِ روانِ ایران بود اون کویره کلاً !

خلاصه ملافه ها رو جمع کردیم، کوثر هم هیییی غر های بیخود میزد. آب قطار هم تموم شده بود و کسی نتونست دستشویی بره. البته من که دستشویی نداشتم

بعدم هم رفتیم کوپه ی ۷، صبحانه خوردیم. آرامش نسبی برقرار بود، یعنی کسی جیغ نمیزد حداقل. توی مدت صبحانه به این فکر میکردم که دوستامو چه قدر دوست دارم.

الان توی کوپه در سکوت خوبی نشستم، نیلوفر رو به روم نشسته و چایی میخوره و از پنجره بیرونو نگاه میکنه. زیر ناخونام ماسه رفته. دلم میخواد زود تر برسیم. پژی اومد تو.

 

۱۰
ساعت حدودا ۹:۳۰ بود که رسیدیم بندر عباس. وقتی رسیدیم واقعاً دچار سرور و مباهات شدیم و به نظرمون ایستگاه جای قشنگی بود. سوار اتوبوس شدیم. و با وجود اینکه صندلی خالی بود، همه وایسادیم وسط اتوبوس و خیلی صفا کردیم و کلی یاد اون دفعه که با اتوبوس رفتیم سندباد افتادم.

 

۱۱
ساعت ۱۱. بعد از کلی وایسادن پشتِ درِ اسکله داریم میریم تو. مردم چپ چپ نگامون میکنن و هوا خیلی گرمه و دارم به این فکر میکنم که ۲۵ ساعته نرفتم دسشتویی.

الان تقریبا رسیدیم دم خود اسکله که باز یه صف خیلی تپل هست و کلا وضعیه که اصطلاحا بهش میگن خر تو الاغ.

گرمه، آفتابه شلوغه.

کوثر برای همه آب خرید. نگار داره با نخ و سوزن عینکشو درست میکنه.

 

ساعت ۱۱:۳۰ , در اسکله باز شد، داریم میریم توی لنج.

یه وضع شلوغ گرم آفتابی باحالیه الان.

 

۱۲
ساعت ۱۲، توی لنج هستیم الان. مردم شریف و شهید پرور و با فرهنگ خیلی اذیتمون کردن تا سوار شیم خنثی خیلی خیلی زیاد!

لنج یه تکونای بدی میخوره. خیلی خوشم نیومد.

ساعت ۱۲:۵لنج راه افتاد. دریا خیلی قشنگه. لنج به نظرم نسبتاً تند میره. یه باد خنک خیلی خیلی خوبی از بین چوب های بدنه اش میاد میخوره به صورتم. خوبه. راضیم.

ساعت ۱۲:۱۵ . لنج سواری خیلی خوبه :دی بچه ها دارن وصیت میکنن، پارمیس ازشون فیلم میگیره. پارنیس پدر فیلم برداری ایرانه. ساینا میگه کشتی های شخصیشو میخواد بده به سازمان کشتیرانی. پژی میخواد اتاقش محل نگه داری حیوانات بی سرپرست بشه. نگار میخنده.

 

۱۳
ساعت یک و نیم بود که رسیدیم قشم. خیلی خسته بودیم، میشه گفت پدر خستگی ایران بودیم اون موقع. یه کم پیاده رفتیم، بیرون ترمینال ساک هامونو دادیم و سوار ماشین شدیم. الانم تو ماشینیم و رویا کنارم نشسته و خانوم صالحی جلوم و  پارمیس و پگاه توی یه ماشین دیگه افتادن.

میشه گفت حس خوبی دارم, حرکت های مسخره ی این ماشینو جداً به قطار ترجیح میدم. راضی.

 

۱۴
توی اتاق ها مستقر(چه کلمه ای!) شدیم؛ ناهار هم رفتیم خوردیم در حالی که توی سالن غذا خوری بوی خیلی آزار دهنده ای میومد و مگس توش بود.

جوجه کباب برای همه سفارش داده بودن. بعدش اومدیم توی اتاق، ولو شدیم توی تخت. الانم ولو هستیم. نگار حمومه، ساینا داره حرف میزنه.

 

۱۵
ساعت۴:۵۰ . داریم میریم به سمت ساحل که نسبتاً به هتلمون نزدیکه. یه سگ زشت اینجاست.

سگا اینجوین که وقتی بهشون میگی چخ، اگه داره میره، میاد. اگه داره میاد، میره.

نزدیک غروبه و خورشید و آسمون، اون رنگی. باد میاد. خنک مایل به سرد.

اینجا خیلی جزیره است.

 

۱۶
دریای اینجا خیلی قشنگه. بچه ها روی زمین یه پرستو نوشتن. میخواستن یه پرستو ی آدمی هم درست کنن که منو از اونور صدا کردن و نفهمیدم موفق شدن یا نه.

پگاه چند تا صدف(حلزون کوچولو) برداشت که یهو فهمیدیم زنده ان :)))) و به طرز خیلی بی ریختی راه میرفتن. الان که دارم در موردشون فکرمیکنم چندشم میشه.

داریم میریم توی خیابون که ون بگیریم بریم بازار ستاره.

بعضی وقتا باید به ماه، به چشم یه چیزخیلی نزدیک به زمین نگاه کرد.

 

۱۷
دو تا ون رفتن و ما جا نشدیم. کلی وقت وایسادیم و توی خیابون عکسای بامزه گرفتیم و پارمیس پدر ژانر وحشت ایرانه. بالاخره یه ون اومد و ما ساعت یه ربع به هفت رسیدیم بازار و گفتن ۹:۱۵ دم در باشین و شروع کردیم سه تایی (من و کوثر و پگاه)  خرید کردن. من و پگاه دو تا بلوز غیر کلیشه ای که مدلشون مثل هم و پارچشون متفاوت بود خریدیم. بعد یهو یه کفش فروشی دیدیم و رفتیم توش و دیدیم قیمت آل استارا خیلی خوبه. من و پگاه تصمیم گرفتیم بگیریم سبزشو. بعد یه کم فکر کردم و دیدم خیلی وقته قراره با منوچ آل استار بگیرم. زنگ زدم بهش اونم با ارغوان اومد (مغازه رو هم نسبتاً راحت پیدا کردن با اینکه راهرو های پاساژ شبیه بیشتر شبیه یه ماز گنده بود.) و بعد زهرا اومد و اونم پوشید و بعدم ارغوان و بعدشم کوثر تصمیم گرفتن از اون کفش بگیرن و خلاصه ما ۵ تا آل استار سبز از اون مغازه خریدیم و فروشنده ی لوچِ بدبختِ یُبس هم فقط ۵ تومن بهمون تخفیف داد. کمی پایین تر خواهید فهمید که ۱۰ - ۲۰ نفر دیگه هم دقیقاً همین کفشو خریدن.

بعد من رفتم شامپو خریدم و این کار یه کم طول کشید و من بازم از پگاه و کوثر معذرت میخوام.

بعدش داشتیم چرخ میزدیم که به یه مغازه ی چینی با مزه دیدیم، رفتیم توش. اونجا ما پدر سوتی ایران شدیم. باید وسیله هامونو تحویل میدادیم، ما اینو نمیدونستیم و یه آقای چینی که سعی میکرد فارسی حرف بزنه اینو بهمون گفت و ما هی گفتیم بله؟ وات؟ به خاطر همین این کار(تحویل وسایلمون) حدوداً یه ربع طول کشید.

بگذریم.

تو اون مغازه واسه حسام یه پکِ چیزای بن تن خریدم و بعد هی چرخ زدیم و سرمون گیج رفت و دیگه خواستیم بریم بیرون. رفتیم صندوق، بعد شدیم پدر سوتی ایران. چرا؟ [1]

بعد هم یهو پارمیس اینارو دیدیم که داشتن از یه آقای چینی عینک میخریدن و اون آقا چینیه فارسی حرف میزد با لهجه ی قشمی =)))) و خیلی فانی بود. بعد با پارمیس اینا رفتیم توی یه کیف فروشی و بعد از کلی وقت و کلی سر و صدا کلی کیف خریدیم. بعد به پارمیسو رویا اینا گفتیم چه کفشای قشنگی خریدیم و خیلی ارزون، اونا هم آدرس مغازه رو گرفتن و رفتن. بعداً کاشف به عمل اومد که اونا هم همشون سبز خریدن! در واقع ما الان ۱۰ - ۱۲ تا آدمیم که لباسامون عین همه (یادمه تو اسکله که منتظر لنج بودیم یه پسره از کنارمون رد شد  به دوستش گفت اینا همشون شبیه همن =))) ) و کفش آل استار سبز مثل هم داریم و کیفامون یه مشت کیفن که تنها فرقشون عکس روشونه.

۹:۱۲ اینا دم در بودیم با این حال خانومِ تور کلی بهمون غرغر کرد و به دو نفر که نیومده بودن گفت بی فکر.

بعد هم برگشتیم هتل و هممون داشتیم از اجتماع اسید لاکتیک توی ماهیچه های پامون جون میدادیم و کف پامون لمس شده بود. بعد شامِ بد مزه یِ اشتها کور کننده خوردیم و چند دقیقه رفتیم اتاق خودمون و بعد رفتیم اتاق پارمیس و پژی و رویا اینا چایی اینا خوردیم و مقادیری سر و صدا و یکی از دوستام که اسم نمیبرم پدرِ رو نرو بودن ایرانه.

بعد اومدیم اتاق خودمون و پگاه رفت حموم و الان همه چی آرومه و فقط کمی صدای یخچال و مقادیری صدای جیغ جیغ میاد از بیرون.

ساعت۱۲:۳۰

 

۱۸ 
صبح قرار شد ساعت ۸ دم در آماده باشیم که بریم درگهان. (درگهان یه بازار نسبتا قدیمی  و مثلاً سنتیه.) ساعت ۹:۳۰ حرکت کردیم. درگهان خیلی دور بود و بعد ترش فهمیدم که حتی خارج از شهر قشمه.

مغازه های درگهان خیلی خوب نبود و بچه ها کلی نق زدن. البته درگهان واقعا قابل مقایسه با ستاره (پاساژ دیشبی) نبود ولی خب من داشتم سعی میکردم از لحظه لذت ببرم.

با اینکه محیط جذاب نبود و قیمت ها چندان فرقی با تهران نداشت من موفق شدم خریدای نسبتاً خوبی کنم. بعد برگشتیم هتل، ناهار چلوکباب بود که من اصلا کباب کوبیده دوست ندارم. فکر کنم اونم منو دوست نداره چون به جای ۵ دقیقه, ۴۰ دقیقه طول کشید تا غذامو بیاران. کلی هم اعصابمو خرد کردن. بگذریم.

بعدش رفتم توی اتاقمون، فقط پگاه اونجا بود. رفتم حموم. خیلی بده این آبشون! بدمزه است، شامپو و صابون توش کف نمیکنه، وقتی موهاتو میشوری حس میکنی کف هاش پاک نمیشن و اصلا باهاش نمیشه مسواک زد و این چند روز همش با آب معدنی مسواک زدم. بگذریم باز.

وعده ی بعدی ساعت ۲ بود (یعنی ۱۰ دقیقه بعد از اینکه من از حموم بیرون اومدم)  و بعد رفتیم چند تا غار تاریخی دیدیم که اونجا خیلی باد میومد و میشد عکسای ضد نور خوبی گرفت و به نظرم اونجا پدر باد ایران بود و پارمیس خودشو پدر کادر ایران کرد. بعد رفتیم دره ی ستاره و اونجا از چند تا بچه که یکیشون به نظرم خیلییییی باهوش بود صدف خریدیم و من دو تا عکس خوب گرفتم و بعد سوار ون شدیم.

توی ون تعداد زیادی از آدما خوابشون برد و کلی ازشون عکسا و کلیپای فانی گرفتیم و صبا باهام قهر کرد :-"

بعد رفتیم حرا. ذوق نکنید؛ چون در واقع نرفتیم حرا. رفتیم وایسادیم یه جا, بهمون گفتن نگاه کنین اونجا حرا ئه خنثی

تنها مسئله ای که باعث مباهات و خوشحالی میشد در مورد این قسمت, این بود که اون موقع غروب شده بود و عکسای باحال گرفتیم و پژی یه عکس خیلی خوب گرفت. بعد اونجا کنارش از یه سری آدم بدجنس و نسبتاً کلاش, صدف و این چیزا خریدیم و من یه کشتی چوبی خریدم که باهاش فال این لاوم. الانم تو اتوبوس داریم برمیگردیم که پژی سمت راستمه و داره حرفای زشت میزنه و بچه ها دلشون واسه دستشویی خونه ی خودشون تنگ شده و

پارمیس جوش داره پژی جیش داره.

 

۱۹
ساعت ۸ اینا رسیدیم هتل. شام ماهی بود که خیلی خوشمزه بود و اون آدمایی هم که ماهی دوست نداشتن خوردنش و کلی خوب بود. به نظرم بهترین غذایی بود که توی هتل خوردیم. ساعت ۹ اینا باز رفتیم بازار ستاره و نیلوفر نیومد. اونجا هم یه آدمی رو دیدم که خیلیییی شبیه وای بود!

چون تقریبا مطمئنم هیچ کس به جز خودم و نهایتاً یکی دو نفر دیگه کسی اینو نمیخونه، اضافه میکنم که پارمیس هم خودشو خیس کرد =)))) قضیه اینجوری بود که یه دونه نی رو گذاشته بود لای دندونای جلوییش و اصن درش نمیاورد. من و صبا هی تلاش کردیم درش بیاریم و هی نی رو کشیدیم تا اینکه یهو کنده شد و تف هاش تا شعاع ۵-۶ متری پرت شد =)))) بعد خب ما داشتیم از خنده میمردیم، ( اگه احیاناً الان شمایی که داری میخونی به نظرت بیمزه میاد به خاطر بد تعریف کردن منه، چون قضیه جداً خنده دار بود و چند تا آدم هم که اون اطراف بودن و این ماجرا رو دیدن روده بر شدن) و زیر خنده زدنمون همانا و از دست رفتن کنترل پارمیس همانا و پارمیس خودشو خیس کرد.

بعدش هم بردیمش دستشویی که دستشوییه انگار خیلی کثیف بوده و پارمیس مجبور شده اول دستشوییو تا دیواراش بشوره تا بتونه کارشو انجام بده :-"

خلاصه که کلی اتفاق افتاد و با رویا پاک کنای خیلی بامزه و کیوت خریدیم.

۱۱ - ۱۱:۳۰ برگشتیم هتل. وسایلمونو جمع کردیم، چون هرچند بسیار غم انگیز، اما فردا صبحش باید ساعت ۸ هتلو ترک میکردیم. یه چیزی هم میگم، اون و اون و اون و اون و نمیدونم چند نفر دیگه هم رفتن سیگار کشی.

 

۲۰
امروز صبح از هتل اومدیم بیرون و سوار لنج شدیم. 

لنج سواریِ امروز خیلیییی خوش گذشت! خیلی خوش تر از بارِ پیش.

دریا خیلی قشنگ بود. هیچ وقت اینقدر نسبت به دریا حس خوبی نداشتم. وسط دریا کلی کشتی وایساده بود (گویا به خاطر تحریم مجبور شده بودن سر جاشون وایسن) و ما از جلوی کشتی بابای المیرا هم رد شدیم و بابای المیرا با کشتیش کلی واسمون بوق زد و آقای لنج هم کلی واسه بابای المیرا بوق زد.

حس خیلی خوب غیر قابل توصیفی اونجا داشتم.

بعدش باز سوار اتوبوس شدیم و رفتیم ایستگاه قطار و اونجا آب هویج خوردم. آب هویجش هم کثیف نبود, خودم داشتم نگاه میکردم.

سوار قطار شدیم. کوپه ها قاطی پاتی بودن ولی زود درستش کردن.

من و پژی و ساینا و نگار و کوثر  و پگاه که نگار با پژی دعواش شده و الان کوپه ی پارمیس ایناست.

ناهار برامون همبرگر گرفته بودن که توش جعفری و پیاز های خیلی گنده داشت و وقتی من داشتم میخوردمش یهو یه چیز سفید گرد پرید تو دستم و کاشف به عمل اومد که یه حبه سیر درسته بوده که وسط ساندویچ من بوده.

 

۲۱
ساعت ۶ و نیمه. نیلوفر و کیمیا و رویا و پارمیس اومدن اینجا، چای و نسکافه میخوریم. در مورد مسابقه ی بلژیکی عزیزم براشون گفتم و کلی دوستام خوین. نگاشون که میکنم هی حس میکنم خیلی موجودای خوبین.

کیمیا ی عزیزم داره با هلیای عزیزم حرف میزنه. که البته هلیا خیلی موجود خوبیه و کیمیا هم داره بهش میگه که لنج امروز خیلی گذشت.

آقای ضمیری هم هنوز ول نکرده.

اینجا سیرجانه، قطار هم ایستاده، الان دیگه ساعت ۷ ه.

 

۲۲
ساعت ۱۲:۳۰ ه. شب خیلی گندی بود و اصلا دوست ندارم اتفاقاتشو تعریف کنم.

 

۲۳
ساعت ۲:۱۹ و من (صورت فلکی مادر ام البنین) بیدار. نمیدونم چه عکس العملی در مقابل چیزایی که دارم میشنوم نشون بدم.

 

۲۴
صبح یکشنبه است و ما رسیدیم تهران. با صدف آزانس گرفتیم, رفتیم خونه.

من خوابیدم. بیدار شدم. اگه بدنم درد نمیکرد و یه ساک وسط اتاقم نبود؛ حتماً مطمئن میشدم این مسافرت یه خواب بوده که از تموم شدنش خوشحالم.

 

 


۱: چون قضیه از این قرار بود که یه خانوم توی صف صندوق جلومون بود که خانوم صندوقدار وقتی بهش بقیه پولشو داد، گفت این پاره است و اون واسش عوض کرد. بعد من باید ۲۵۰۰ تومن میدادم، یه ۵ تومنی دادم با یه پونصد تومنی، بعد خانومه یهو خودش یه ۲ تومنی از کیف پول من کشید بیرونبعد هم ۵ تومنی رو پس داد بعد یه اسکناس هزار تومنی در آورد شروع کرد بهش چسب زدن. بعد خب ما ۳ تایی وایسادیم منتظر که بهمون بدتش. بعداون هی با کمال آرامش چسب میزد. منم داشتم به لهجه ی اون آقائه و پولی که خانومه از کیفم کشید بیرون و اینکه عکس اون مدله  که بالا سرش بود با خودش تقریبا هیچ فرقی نداشت و اون ایمیلی که واسم اومده بود که در مورد این بود که چینیا قیافشون هیچ فرقی با هم نداره، فکر میکردم. بعد دیدم دیگه خیلی چسب زدنش طول کشید، بهش گفتم کافیه. گفت چی؟ گفتم ایناف! بعد باز گفت چی؟ کوثر گفت چسب زدن! چسب نزنید دیگه!فهمیدین چی شد؟ ما در واقع پولو درست داده بودیم و بقیه ای نباید اون خانومه بهمون پس میداد، اما سه تایی مثل ملنگا وایساده بودیم نگاش میکردیم و اونم اصن به روی خودش نمی آورد!شاید الان خندت نگیره، ولی ما اون موقع روده بر شدیم و ما پدر سوتی ایرانیم.

۲: این سفر خیلی خوب بود. ما پدر توریسم ایران شدیم. به جز جاهای بداخلاقی آدما, همه چیش خیلی خوش گذشت. من خیلی چیزا یاد گرفتم. خیلی اخلاق دوستامو شناختم؛ و فهمیدم ما هممون خیلی لوس هستیم.

۳ : این نوشته, فکر میکنم طولانی ترین نوشته ی من از اول تا الان باشه توی این بلاگ. پدر نوشته ی طولانی ایران شدم من.

+ دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه