زندگی!!

خسته ام!! خمیازه  افسوس خیلی زیاد! از امتحان هندسه اومدم, تازه رسیدم خونه

و برگه مو رسماً قهوه ای تحویل دادم. نیشخند

و همچنان دارم به سوتی قشنگی که دیشب دادم فکر میکنم!! خنده داشتم کتاب میخوندم, تلفن هم کنار دستم بود و یهو زنگ زد. شمارشو نگاه کردم, آخرش شبیه شماره ی خونه ی عموی مامانم بود. جواب که دادم یه خانوم بود که صداشم خیلی شبیه صدای زن عموی مامانم بود. بعد شروع کرد احوالپرسی, منم گفتم سلام زن عمو, خوبین؟ لیلا جون خوبن؟ عمو چه طورن؟ اون هی میگفت منو شناختی؟ هی من میگفتم بله بله!! خنده بعد یهو گفت من عروس خاله ی مامانتم! من بازم گفتم بله بله! قهقهه خنده

وای خیلی خجالت کشیدم خجالت دیگه اصلا نتونستم حرف بزنم گوشیو دادم به مامانم نیشخند خدا از این سوتی ها نصیب گرگ بیابون نکنه نیشخند

 

- - - - - - - - - -

 

امروز بعد از امتحان, دوستم گفت میای بریم شمس؟ (شمس یه کتاب فروشیه نزدیک مدرسمون) گفتم آره, بعد چون کلی وسیله دستش بود قرار شد من بند کفششو ببندم  (جایی هم که ایستاده بودیم روی زمین کلی خاک و اینا بود و به خاطر بارون صبح اونجا تقریباً گِلی بود) نیشخند  داشتم بند کفششو می بستم نمیدونم چی شد, تعادلشو از دست داد و به طرز خیلی خنده داری یهو از پشت افتاد زمین خنده بیچاره!! جفتمون داشتیم روده بر میشدیم خنده بعدشم دستش زخم شد ناراحت ایناها:

دست D:

ولی کلی خندیدیم نیشخند

+ پنجشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٩
ديدگاه
تگ ها: روزانه