آحاب

- به آحاب فکر می کردم، مصلح بزرگمان، قهرمانمان، مردی که به دست ساوَن قدیس تبرک شد.

- چرا آحاب؟


- چون توانست بفهمد که یک مورد جزئی کوچک، هر چه هم که بی آزار به نظر برسد، می تواند همه چیز را نابود کند. می گویند آحاب بعد از آرام کردن شهر، بیرون راندنِ تبه کارانِ سرسخت، و مدرن کردن کشاورزی و بازرگانی در ویسکوز، یک شب دوستانش را به خانه دعوت کرد و برای شام تکه گوشت چرب و نرم پخت. ناگهان متوجه شد که نمک تمام شده است.

پس، پسرش را صدا زدوگفت: "برو به ده و نمک بخر. اما به قیمت؛ نه گران تر، ونه ارزان تر."

پسرک تعجب کرد: "پدر،می فهمم که نباید گران تر بخرم. اما اگر بتوانم کم تر پول بدهم، چرا کمی در پولمان صرفه جویی نکنم؟"

-"در یک شهر بزرگ، مشکلی ندارد. اما این کار دهی مثل ده ما را به نابودی می کشد."

پسرک دیگر چیزی نگفت و رفت. اما مهمان ها که این گفتگو را شنیده بودند، خواستند بدانند چرا نباید اگر شد، نمک را ارزان تر بخرند. آحاب گفت:

-"کسی که نمک را زیر قیمت می فروشد، حتماً به شدت به پول احتیاج دارد. کسی که از این موقعیت استفاده می کند، نشان می دهد که به عرق و مبارزه یک انسان برای تولید نمک، احترام نمی گذارد."

-"اما این نمی تواند یک ده را نابود کند."

-"در آغاز دنیا هم "بیداد" کوچک بود. اما هر کس از راه رسید، چیزی به آن اضافه کرد، و همیشه فکر می کردند مهم نیست، و ببینید امروز به کجا رسیده ایم."

 

پائولو کوئلیو؛
"شیطان و دوشیزه پریم" , بخش پنجم
ترجمه آرش حجازی

+ جمعه ٩ دی ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: رو نوشت ؛ پائولو کوئلیو