مثلِ خودت.

میدونی, اینم مثلِ خودته. درسته که 3 سالِ اولِ زندگیشو باهاش بودی و خوب هم بودین با هم. ولی نمیفهمم چرا اینقدرررر مثل توئه.

میبرمش پارک هر روز صبح, همون پارکی که تو رو میبردم. همون دوچرخه ای رو سوار میشه که تو سوار میشدی. خیلــی یادت میفتم.

خوش اخلاق نبودی زیاد, مخصوصاً وقتی خوابت میگرفت. خیلی وقتا هم اذیت میکردی. باهوش بودی, الان که فکر میکنم میبینم این مثه تو باهوش نیست. بدت میومد همش ازت سوال بپرسم در مورد اتفاقایی که تو مدرسه واست میفتاد؛ اما من میپرسیدم. نمیدونم چرا. پر خور بودی, اونقدر میخوردی که نگرانت بودم مریض بشی از این زیاد خوردن. دلم نمیومد جلوی خوردنتو بگیرم ولی. البته منم سرت داد میزدما. خیلی عصبی بودم اون موقع ها. موهامو رنگ میکردم از بس که زود سفید شده بودن غذا هامو میسوزوندم, ظرف ها از دستم میفتادن میشکستن. من حالم خوب نبود, ولی کاش میتونستم واسه تو خوب باشم. یعنی اگه میدونستم این اتفاق میفته حتماً واست خوب میبودم. الان سعی میکنم واسه خواهرت خوب باشم عوضش. چون مثه توئه, همون دوچرخه ای رو سوار میشه که تو سوار میشدی.

میدونم دیگه ظهرا از مدرسه بر نمیگردی, واسه همین منتظرت نمیشینم پشت پنجره.

ولی

دخترم, کاش نمیمردی.

+ دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: داستان ؛ دست نوشته