Comptine D'un Autre Eté L'après Midi

دومینِ آهنگِ آلبومِ Most played ِ منه.

دانلودش کنید.

پ.ن: اینم اولیشه.

+ دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱
ديدگاه
تگ ها: موسیقی ؛ اینترنت ؛ عکس

مسیحی ها همون چادری ها

-مامــــــان این چیه؟

+کلیسا.

-کلیسا واسه چیه؟

+مسیحیا میرن توش دعا میکنن.

-آهان خودم میدونستم. مسیحیا هم که یعنی همون چادری ها.

+ پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ مینیمال ؛ دست نوشته

اگر

فرض کنیم x و y، هر کدام یک جناح/حزب/عقیده باشند، به طوری که تفکرات x در تقابل باشد با تفکرات y

آنگاه بد بخت ترین افراد کسانی هستند که در جناح/حزب/عقیده ای میانه رو و بین x و y  قرار داشته باشند، چون هم از x تو سری میخورند و هم از y.

+ دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
ديدگاه
تگ ها: مینیمال ؛ دست نوشته

منو بزنید

یه بارم با بابام سوار تاکسی شدیم, دهه فاطمیه اینا بود, طرف یه آهنگ گذاشته بود لیریکش این بود:

ادامه
+ پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ مینیمال ؛ دست نوشته

مُردیم ما, به قرعان.

من و پارمیس و کوثر و صبا

امروز

از خنده مُردیم.

+ سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
ديدگاه
تگ ها: مینیمال ؛ روزانه

روزی که قوزک به کما رفت

همان روز بود. که پرنده ها از قفس آزاد شدند. همسایه ی کتابفروش آش نذری داد. سیما توی گوش توکا زد و خورشید خشک شد. برساوُش مگس جنوبی را کشت. خشکسالی تمام شد. کاکتوس ۱ ساله مُچاله شد و شکوفه های درخت انار، زرد آلو شدند.

 

 

 

 


1: سه شنبه ساعت خریدم.

2: چهار شنبه رفتم شمال.

3: جمعه رفتم رستوران خاور خانم.

4: شنبه امتحان ترم تاریخ رو غایب شدم.

5: شنبه موهامو کوتاه کردم.

6: کاکتوسم مُرد.

+ شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ مینیمال ؛ دست نوشته

عکس - 21

+ چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
ديدگاه
تگ ها: عکس ؛ عکاسی ؛ مینیمال

ژوژمان

صبح ها؛توی سرویس؛ همان موقع که هر نشانه ی کوچکی کافیست تا ذهنم سوارش شود و برود.

امروز صبح از جلوی یک مدرسه رد شدیم. توی فکر رفتم، که مدرسه شبیه یک مدرسه ی دیگر است که اسمش یادم نیست. ولی قیافه ی مدیرش یادم است، که شبیه یکی از همکلاسی هایم بود در دوم دبستان که اسمش یادم نیست. ولی موهایش را یادم است که جور عجیبی بود. دختر ایرانی بود ولی ژاپن بزرگ شده بود. دفتر یادداشت هایی داشت با کاغذ های عجیب، که رنگ های گرم و معمولا همراه با قرمز داشتند و نوشته های ژاپنی و عکس جانور هایی شبیه کیتی؛ مثل استیکر های برجسته ای که داشت و آنها هم جانور هایی مثل کیتی بودند.

حرف زدنش دست و پا شکسته بود. برای چیز ها کلمه های مسخره به کار میبرد و وقتی توی حرف زدن نیازش به اصطلاحات میفتاد، مشکل حاد تر میشد.

یک بار که معلم جلوی نوشته های روی تخته ایستاده بود، گفت:"بکش کنار!"

صدای خنده بلندشد. آنقدر بلند که هم سرویسی هایم برگشتند و چپ چپ نگاهم کردند. توی فکر رفتم، که چه طور برایشان توضیح دهم این صدای خنده بلند دختر بچه های دوم دبستانی بود که شنیدند. که صدای خنده ی دختربچه های دوم دبستانی شبیه یک صدای دیگر است که اسمش یادم نیست.

+ یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ دست نوشته ؛ داستان

امروز

بپزی.

(چون تو گرمترین روز در چند روز اخیر، به خاطر اینکه روزای پیش سردت بوده گرمترین بلوزتو پوشیدی.)

زنگ که خورد با شعف از کلاس بیای بیرون ولی مجبور شی وایسی به خاطر یه چیزی که از دهنت پریده با امام حرف بزنی، بعد بدوی سوار سرویس شی، بعد یهو ببینی کیف پولت که کل پول توجیبی ماهت رو گذاشتی توش تو کیفت نیست، قید با سرویس رفتن رو میزنی و پیاده میشی بدو بدو برمیگردی مدرسه کیف پولتو پیدا میکنی و میری سوار تاکسی میشی، از فرط گیجی و عجله یادت میره پول تاکسیو بدی و راننده صدات میکنه و کلــــی خجالت میکشی، سوار اتوبوس که میشی یه پیرزن چاق و یه پیرزن لاغر پر حرف جلوت نشستن، ازت میپرسن کجا پیاده میشی میگی پارک وی، میگن پس کمک ما این پاکتارو بیار، با لبخند گشاد میگی باشه بعدش میبینی پاکتاشون روغن و برنج و عدس و نخود و کوفت و زهر ماره اندازه مصرف یه سالشون، موقع پیاده شدن از ۳ تا پاکتشون ۲ تاشو میدن به تو، بعدم یهو یادشون میاد اینجا نمیخوان پیاده شن ایستگاه بعدیه، بعد تو میگی ولی من میخوام اینجا پیاده شم و اونا هم که میخوان پاکت هاشونو حتماً تو بیاری همونجا پیاده میشن (بعدم یهو یادشون میاد که ئه نه درست پیاده شدن)، یکیشون خیلی آروم راه میره ۳ کیلومترعقب میفته، آخرم چون اونا میخوان برن پایانه ی افشار تو مجبور میشی بری اونجا و راهتو دور کنی، بعد که پاکتو میذاری زمین میبینی دستت کبود و بی حس شده و دلیل اینکه چند دقیقه است سنگینی پاکتو حس نمیکنی رو میفهمی، بعد به خاطر اینکه رفتی اونور چهار راه مجبور میشی از قسمتی از خیابون رد شی که همیشه از رد شدن ازش میترسی، شِط گفتن از زبونت نمیفته، بعد عین جنازه میرسی و آب میخوری و شروع میکنی به تایپ کردن.

+ سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ دست نوشته ؛ داستان
نوشته های قبل تر نوشته های جدید تر