عکس - 20

وَ ؛ در سادگی لبخند هاشان, رد محوی از محبت, پیدا.

+ سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱
ديدگاه
تگ ها: عکس ؛ عکاسی

زباله های بازیافت پذیر

تو بوفه بودم. یکی داشت یه اسنک میخرید. بهش گفتم بعد از اینکه اینو خوردی بشقابشو چه کار میکنی؟

گفت میندازم دور نگران

گفتم ای وای چه کار بدی میکنی! این زباله ی بازیافت پذیره!

گفت یعنی بخورمش؟

 

 :)))))

 

 


1: بهترین توصیفی که دارم برای لحظات بعد از بارون, لحظاتِ های-کنتراست (high contrast) ئه.

2: آیا میدانید, هر روز تو تهران 2 تن زباله برای بازیافت فرستاده میشه, در حالی که میزان کل زباله های تولید شده حدوداً 7 تا 11 هزار تُنه؟

از اون فاجعه تر اینه که, سهم شهروندا توی تفکیک این  2 تن زباله, نزدیک به صفره! تمام این تفکیک رو این آدمایی که گونی رو دوششونه و میرن سر سطل اشغالا, انجام میدن :| پیشرفت و تمدن تا چه حد؟ :|

+ شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱
ديدگاه
تگ ها: روزانه

دانشگاه پلی تکنیک و Canon G 12

1: من مودی هستم. خیلی زیاد و بد جور. گند هستم در واقع.

 

2: ×

 

3: او حرف مرا در دو مورد قبول نمیکند. دانشگاه پلی تکنینک و Canon G 12. البته این فکری بود که قبلا میکردم، دیشب فهمیدم او حرف من را در ۱۶۳ مورد قبول نمیکند.

 

4: نُت ها را میتوان به کلام آورد. میتوان دید. دست زد بهشان. نت ها زندگی میکنند. میخورند. میخوابند. میخندند. سیگار می کشند. عاشق میشوند. میمیرند. همه ی این کار ها را هم بهتر از آدم ها بلدند انجام دهند.* 

 

 


*وقتی قشنگ ترین آهنگ دنیا را گوش میدادم این ها را فهمیدم.

+ چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ دست نوشته

عکس - 19

+ یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱
ديدگاه
تگ ها: عکس ؛ عکاسی

کافه شهرام

ایستاده ام. جلوی کافه شهرام، با کلاه شاپوی عزیزم. هر از گاهی پکی میزنم و در نخ اینم که دفعه ی بعد او را بیاورم کافه شهرام. شاید دو تا اسپرسو مخصوص سفارش دهیم. سفارشمان را آن گارسون عینکی بیاورد و موقع گذاشتن فنجان ها، زل بزند به انگشتر های او.

موقع خوردن اسپرسویم سرفه ام بگیرد. او دو بار دستش را تکان بدهد برای کنار زدن دود پک هایی که زدم، ۳ بار هم شالش را مرتب کند. من فنجانم را روی میز بگذارم، سرم را ببرم جلو و شمعِ آبیِ رویِ میز را بو کنم و او بخندد. بعد که فنجانم را بردارم، رد گِردی از فنجان روی میز مانده باشد. بعد او از دود خسته شود و بگوید "بریم دیگه."، بعد هم همان گارسون عینکی بیاید و صورتحساب را بگذارد روی میز و چند تا پول کهنه که بینشان یک اسکناس نو تر هم هست، به او بدهم و وقتی سرم را برگردانم، او رفته باشد. بعد بروم پایین و با کلاه شاپوی عزیزم بایستم جلوی کافه، هر از گاهی پکی بزنم و در نخ این بروم که دفعه ی بعد او را بیاورم کافه شهرام. شاید دو تا اسپرسو مخصوص سفارش دهیم.

+ جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱
ديدگاه
تگ ها: دست نوشته ؛ داستان

معلوم هست یا نه؟

زندگی -از اولش تا آخرش- نزدیک تر شدن به مرگه.[1][2]

 

 

 

 


1: از صدام معلومه دارم فیلسوف میشم؟ نیشخند
2: از صدام معلومه دارم میمیرم؟ نیشخند

+ دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ دست نوشته ؛ مینیمال

با این نوناشون

هیچ جا, هیچ جا, هیچ جا حموم خونه ی خودمون نمیشه.

+ چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩۱
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ مینیمال