روز از نو

عیدتون مبارک نیشخند

 

اینم یه نگاه بندازید, خوشتون میاد نیشخند:

کاردستی نوروزی - محک

 

 

پ.ن 1: تصمیم بگیریم امسال بیشتر به فکر بچه های سرطانی باشیم لبخند

پ.ن 2: امسال کبیسه است نیشخند

+ دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ عکس ؛ محک ؛ اهدای زندگی

عکس - 18

"یدالله", آخر کلاس, تنها نشسته بود.

+ یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: عکاسی ؛ عکس

پارسال این موقع

درست یادم است. پارسال، این موقع را. [1]

پارسال به امسال نزدیک است؛ خیلی. پارسال این موقع هم, همانطوری بود که امسال این موقع هست. از همان کوچه گذشتم. هوا مثل همین امروز بود.

پرستو آمد. 9 ماهی میشد ندیده بودمش. آمد, سر کلاس جبر و حسابان نشست. بعدش رفتیم بیرون. رفتیم شمس, پرستو دلش برای شمس تنگ شده بود. از شمس که رفتیم بیرون, هلیا کیمیا را آورد. هلیا ما را که هشت نفر بودیم با یک 206 غیرِ SD برُد داربِن (مثلاً خودِ من توی ماشین بودم ولی بیرونِ ماشین بودم. ) و ما دست فرمان هلیا را خیلی لایک کردیم.

بعد از داربِن , از هم جدا شدیم. من راهم را دور تر کردم, رفتم یک گلخانه, پایین پاسداران, سبزه خریدم. سبزه ی ماش. سبزه الان نگاهم میکند؛ دوست دارم مادرم زود تر بیاید خانه, نگاهش کند, سبزه را برای او خریدم. [3]

 

 

 

دیروز برای انجمن همراه رفتیم چِل قِز. اتفاقات و حواشی این مسئله را فعلا که حال ندارم تعریف کنم، بعدا شاید. فقط بگویم که پرتره های خوب گرفتم.

همان دیروز، ساعت ۳ اینها بود که باز آن طوری شدم و از آن بی حسی ها که خودم میدانم. فرقش با دفعه های پیش این بود که طولانی تر شد، و بی حسی به دل و روده ام هم زد و تهوع هم پیدا کردم. میگویند معده به مغز وصل است؛ درست میگویند.

 

ادامه
+ چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ عکس

منِ وبلاگ خون

دیروز تعطیل شد. [1]  با اینکه هیچ امتحانی و حتی مشقی نداشتم کلی خوشحال شدم. موندم خونه با آرامش تمام عکس ادیت کردم. کلی خوابیدم. خوش گذشت؛ راضی.

نمیدونم چی خوردم یا چه کار ناشایستی به درگاه خدا مرتکب شدم که 3 تا جوش زد توی صورتم :|

تقریباً اتفاق دیگه ای نیفتاد.

 

امروز, آه, عکسای پارسالو [2] پیدا کردم, بس خوشحال شدم چون نگاتیو ها هم همونجا بودن ! نیشخند بعد هیچی دیگه, ذوق کردم.

از دیگر کار هایی که امروز کردم این بود که این کاغذ دیواری رو کمرنگ تر کردم, رفته بود رو اعصابم.

الان هم خوشحالم نیشخند (میتونم کم کم ps  ِ اولِ پست قبلو پس بگیرم.)

امروز همچنین, بیشتر از 3 ساعت وقت صرفِ خوندنِ بلاگ های این و اون کردم. اگه از این به بعد, یه وقت فرمی چیزی بهم دادن واسه پر کردن, حکماً در قسمت شغل مینویسم وبلاگ خون. (آخه تا الان اشتباه میکردم مینوشتم محصل.)

 

 


1: چون پریروز انتخابات بود.

2: عکسایی که پارسال توی کارگاه گذاشته بودیم. واسه غرفه ام لازمشون دارم, so کلی دنبالشون گشتم, چون هم مقوا های پاسپارتو شونو میخواستم هم نگاتیو هایی رو که دورشون زده بودیم ! نیشخند

3: یه اتفاق دیگه هم افتاد, امروز هم امتحان دینی داشتیم هم زبان فارسی, هر دوشون خودِ معلما تصمیم گرفتن امتحان نگیرن :-"

+ یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ عکس

آرم سمپاد (5)

ادامه
+ شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: آرم سمپاد ؛ سمپاد ؛ عکس

سرانجام یافت

می رویم , اما

سر انجامِ ما خواهد رسید؛ با شنیدن آهنگ هایی مثل Le Moulin و آرشیو کردن عکس های nice alone و تلاش برای اصلاح.

با 24 ساعته فکر کردن به روز های خوب آینده, در تباهی و سیاهیِ حال, در پوچیِ حال, در بی ثمریِ حال و بی رمقی.

ما سر انجام خواهیم یافت با شبکیه های تجزیه شده و روان های پوچ و بداخلاقی خودمان و بقیه و خیال هایِ به قهقرا رسیده.[1]

 

1: زندگی این روز ها را, هیچ دوست ندارم. [2]

2: همین که حرف های خودم را هنوز میفهمم, مرا کفایت.

 

 


1: از فرطِ خیالبافی.

2: هر چند که این روز ها خیلی خوب هستند.

+ جمعه ۱٢ اسفند ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ دست نوشته

زنجیره هااااای الکی

الان قابلیت اینو دارم که شروع کنم یه قتل زنجیره ای انجام بدم.

+ سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه

منِ خسته

دیشب رفتم باغ هنر - خانه ی هنرمندان. افتتاحیه نمایشگاه تصویر سال. بعدش هم یه کم گشت زدیم و برگشتیم.[1]

صبح رفتم مدرسه. بعد از مدت ها پیش اومد که توی یه روز دو تا امتحان داشته باشیم. آخه کلاً بعد از ترم اول کلاسا خیلی خیلی خیلی شل شدن.

کلی کار مفید کردم امروز. آهان راستی, عکسایی که سفارش داده بودم واسه ظاهر کردن هم اومدن. 2 تاشو خراب کردن :| ولی بقیه اش مورد قبول بود.

بعد که اومدم خونه باز نشستم سر کلیپ درست کردن. کلاً اینقدر که این چند وقت کلیپ و پوستر درست کردم , نه تا حالا پیش اومده بود اینهمه درست کنم, نه دیگه در آینده پیش میاد. (جمله رو بد گفتم, منظورمو متوجه شدین ؟ ) (اینم یه نمونش)

فردا هم قراره شربت خوری راه بندازیم با کوثر :دی شربت آناناسی, توشم تیکه های سیب میندازیم, خیلی خوب میشه اصن, ایده شو دیشب که رفتیم خانه ی هنرمندان گرفتم.

 

پ.ن : دلم میخواد این 3 هفته ای که مونده تا عید, همینجوری کــِــــش بیاد. خیلی واقعاً 3 هفته ی خوبیه, پدر سه هفته ی ایرانه.

 

 


1: البته قضیه به همین کوتاهی نبودا, کلی اتفاق افتاد.

+ شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: روزانه

عکس - 17

+ سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠
ديدگاه
تگ ها: عکاسی ؛ عکس