عیـــــــد :دی

 عیدتون مبــــــــارک!   

+ شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ عکس

امروز

امروز دوشنبه است! و تقریباً از هفته ی پیش با بچه ها قرار گذاشتیم از دوشنبه دیگه نریم مدرسه و این چند روزو هم بچسبونیم به تعطیلات عید! {#emotions_dlg.e28}
ولی من همیشه تا روز آخر میرم مدرسه, چون مدرسه یِ خالی ِ بی معلم خیلی خوبه! خیلی خوش میگذره {#emotions_dlg.e28}
واسه همین امروز رفتم, 5 نفر دیگه هم اومده بودن  و چون خیلی کم بودیم کلاسا تشکیل نشدن و ما ول بودیم {#emotions_dlg.e28}

زنگ اول همینجوری گذشت, زنگ دوم تو سایت نشسته بودم و با خوشحالی داشتم کارامو انجام میدادم, که ناظممون اومد گفت بلند شو برو خونتون !!!! {#emotions_dlg.e3}

هیچی دیگه, منم بلند شدم وسائلمو جمع کردم... چشمتون روز بد نبینه... وقتی پامو از مدرسه گذاشتم بیرون بارون عین چی شروع شد!  و 10 متر که جلو تر رفتم تبدیل به تگرگ شد! (در حدی تگرگ بود که وقتی میشست روی لباسم, همینجوری می موند و جذب نمی شد! دقیقاً یخ بود! ) {#emotions_dlg.e28}
خلاصه عین موش آب کشیده رسیدم خونه {#emotions_dlg.e28}

الانم حوصله ام سر رفته نمیدونم چه کار کنم {#emotions_dlg.e7}  بیرون هم که نمیشه رفت تو این کوران! {#emotions_dlg.e48}

من میخوام برم مدرسه {#emotions_dlg.e13}

 

 

×بعد نوشت: من از این آدمای نامرد نیستم که به بکس میگن نمیایم ولی میان! من از همون اول گفتم میام و همه هم درکم میکنن که نمیتونم تو خونه بند شم {#emotions_dlg.e28}

+ دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩
ديدگاه
تگ ها: روزانه

رنگ رفته ی پرتقال های جمعه

بعد از ظهر های جمعه ها رو دوست دارم
چای پرتقال می خوریم و
بعدش میریم پیاده روی...

+ جمعه ٢٠ اسفند ۱۳۸٩
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ دست نوشته ؛ مینیمال

فدریکو گارسیا لورکا

کلماتت را که قدم زدم
دانستم
خونی که از قلب و از پاهایم می گذرد
یکی است.

  و چرا پنج عصر
گاهی تا ساعت ها بعد
در اتاقم میماند.

من فکر میکنم
گلوله ای که سمت تو شلیک شد
لیوانی آب بود
بر جنگلی که آتش گرفته است.
و سوختن
در آتشی که تو برپا می کنی؛ لذتی ست
چون روشن کردن سیگار با خورشید...

 

 

گروس عبدالملکیان

+ پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩
ديدگاه
تگ ها: رو نوشت

.

... خنثی

 

 

+ جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۸٩
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ عکس

.

یه روز خوب میاد... خنثی

+ یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩
ديدگاه
تگ ها: روزانه ؛ مینیمال

ما و شریف

چهار شنبه, پنجشنبه و جمعه (پریروز, دیروز و امروز) یه برنامه ای بود توی دانشگاه شریف که رفتیم

کلــــــــــــــی خوش گذشت, کلی از دوستامو پیدا کردم, مثل کیمیا و سها و روژان و تارا و پگاه و تهمینه و... کلی دوست خوب دیگه! نیشخند (سمانه جونم رو هم تو میتینگ دیدم!! نیشخند + زهرا و نیلوفر ستاره و بازم کلی آدم دیگه! نیشخند )

ولی الان که برگشتم خونه, (با وجود اینکه زندگی عادیم زندگی روزمره ای نیست) ؛

حس میکنم بعد از این همه که خوش گذشت, دارم وارد یه زندگی دوّار روزمره ی دیوانه کننده میشم!!
احساس بس وحشتناکیه! خنثی افسوس

 

+ جمعه ٦ اسفند ۱۳۸٩
ديدگاه
تگ ها: روزانه

بهانه

بی تو

نه بوی خاک نجاتم داد

نه شمارش ستاره ها تسکینم

چرا صدایم کردی؟

چرا؟

 

 

حسین پناهی

+ دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩
ديدگاه
تگ ها: رو نوشت ؛ مینیمال